تبليغاتX
مشق شب
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
لحظه ی عزیمت تو....
حرف های ما هنوز ناتمام

                 تا نگاه می کنی

                        وقت رفتن است

....

باز هم همان حکایت همیشگی

               پیش از آنکه با خبر شوی

               لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

....

                          آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ....   

       ناگهان

        چقدر زود

         دیر می شود                                                                                        

                                                                                             قیصر امین پور.

 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
تلخ ترین خاطره ی فرهاد شیرین است.

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
کالسکه، ابوی شریفه ی بانوی ایرانی!!!
"تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند )
و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود ، کار بیخ پیدا کرده بود . (اختراع زن سنتی هم ، که بعد ها به همین شیوه صورت گرفت ، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد ). این طور بود که هر کس ،به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی ، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش ، گاه ، از چادر بود تا مینی ژوپ .
می خواست در همه ی تصمیمات شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست .  می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.   مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما ، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد.
طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمدشد می کرد.
خواستار اظهارنظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد. از زندگی زناشویی ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت ، نه خیانت.  به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما ، وقتی کار به جدایی می کشید ، به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تأسف  می خورد ...."

...

این قسمتی از رمان "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" شاهکار رضا قاسمی نویسنده ی ساکن اروپا

به قدری منطقی و به دور از عصبیت بود که با ایشان هم نظر شدم

من هم معتقدم تا زن امروز ایرانی ( جدای از سنتی و مدرن بونش ) تکلیف خود را با این تناقض ها مشخص نکند به اهداف اجتماعی نخواهد رسید.

علی الحساب این قصه های فمینیستی که غصه!! اند و نه قصه یا این جنبش های زنانه ی ۸ مارسی بیشتر شور هستند تا شعور!!!

باور بفرمایید.

جمعه بیست و سوم شهریور 1386
اذان رو گفتن؟؟؟؟؟
چه قدر لذیذه این گرسنگی ماه رمضون!!

چای داغ با پنیر روی سفره...  زولبیا بامیه...   شله زرد تزیین شده با دارچین...

صدای ربنای شجریان...  چقدر مونده به افطار؟؟؟؟

نشد؟؟؟؟ نه مونده.   همه چیز مرتبه؟؟ نه یه چیزی کمه

الـّاـه أکبر ...     الـّاـه أکبر...       آها حالا شد اینم اذان مؤذن زاده...

....

الّاـهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا و علیک توکلنا انّک انت الوهّاب... 

 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
ای دریغ و حسرت همیشگی...
برای سالمرگ فرهاد که هرگز نمرد

 

"توی قاب خیس این پنجره ها  /  عکسی از جمعه ی غمگین می بینم"

آوازه خوان می خواند و من که قرار بود یادنامه ای ٬ سوگ نامه ای یا چیزی شبیه به اینها برایش بنویسم... به فکر فرو رفته بودم...

گفتم: جمعه٬ فرهاد هم جمعه ی غمگینی از شهریور ۵ سال پیش بود که...

اما ... نه ٬ انگار

می گفت:"سلیمانم٬ پیکرم بر عصا لمیده٬ تا موریانه عصا را از بین نبرد ٬ هیچ کس باور نمی کند٬ سالهاست که مرده ام"

دیدم حق با اوست٬ یادم می آید همان روز ها وقتی به دوستی٬ آشنایی می رسیدم سرم را پایین می انداختم و میگفتم:"فرهاد هم..."

و او یا نمیشناختش!!! و ایا اگر لطف می کرد و می شناخت می گفت:" مگر فرهاد زنده بود؟؟!! تمام این سالها؟؟؟"

و من می ماندم چه بگویم به او؟ شاید اگر فرهاد بود می گفت:" هی فلانی٬ زندگی شاید همین باشد..."

و من خوشم می آمد از حرف زدنش از شعر خواندنش و می دانستم اخوان را دوست داشت... خیلی.

خلاصه ناراحتیم برطرف می شد٬ آخر به قول فرهاد:

"آن روزها وقتی من بچه بودم  / غم بود اما ... / اما کم بود "

...

ای کاش برای تولد فرهاد قرار بود بنویسم. اگر شهریور ۸۱ بود و آنطور جان دادن فرهاد بی شک در پایان میگفتم:" فرهاد مرد٬ از بس که جان ندارد"

اما برای این هم انگار دیر شده.

دوست فرهاد ٬ محمود استاد محمد٬ برای مرگ فرهاد غمنامه ای نوشته بود که سر آخر می آورم:

"خداحافظ...

  خداحافظ ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها

        ای طنین جاری در جریان جوی ها

و شما را ٬ ای ریگ های غلتان در ته جوی ٬ به راه و رفتار بی پایانتان سوگند٬

            اگر در فراسو ها دشت دل انگیز صداقت٬  صدای ترنم پر دردی را شنیدید

به صاحب آن صدا ـــ بعد از سلام ـــ بگویید:

بار گرانیست بر شانه های من   /    خجالت بیست سال خاموشی تو"

....

"جمعه وقت رفتنه      موسم دل کندنه...."

آوازه خوان داشت می خواند٬ ....  هنوز هم.