
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
....
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
....
آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ....
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
قیصر امین پور.
"تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند )...
این قسمتی از رمان "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" شاهکار رضا قاسمی نویسنده ی ساکن اروپا
به قدری منطقی و به دور از عصبیت بود که با ایشان هم نظر شدم
من هم معتقدم تا زن امروز ایرانی ( جدای از سنتی و مدرن بونش ) تکلیف خود را با این تناقض ها مشخص نکند به اهداف اجتماعی نخواهد رسید.
علی الحساب این قصه های فمینیستی که غصه!! اند و نه قصه یا این جنبش های زنانه ی ۸ مارسی بیشتر شور هستند تا شعور!!!
باور بفرمایید.
چای داغ با پنیر روی سفره... زولبیا بامیه... شله زرد تزیین شده با دارچین...
صدای ربنای شجریان... چقدر مونده به افطار؟؟؟؟
نشد؟؟؟؟ نه مونده. همه چیز مرتبه؟؟ نه یه چیزی کمه
الـّاـه أکبر ... الـّاـه أکبر... آها حالا شد اینم اذان مؤذن زاده...
....
الّاـهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا و علیک توکلنا انّک انت الوهّاب...

"توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه ی غمگین می بینم"
آوازه خوان می خواند و من که قرار بود یادنامه ای ٬ سوگ نامه ای یا چیزی شبیه به اینها برایش بنویسم... به فکر فرو رفته بودم...
گفتم: جمعه٬ فرهاد هم جمعه ی غمگینی از شهریور ۵ سال پیش بود که...
اما ... نه ٬ انگار
می گفت:"سلیمانم٬ پیکرم بر عصا لمیده٬ تا موریانه عصا را از بین نبرد ٬ هیچ کس باور نمی کند٬ سالهاست که مرده ام"
دیدم حق با اوست٬ یادم می آید همان روز ها وقتی به دوستی٬ آشنایی می رسیدم سرم را پایین می انداختم و میگفتم:"فرهاد هم..."
و او یا نمیشناختش!!! و ایا اگر لطف می کرد و می شناخت می گفت:" مگر فرهاد زنده بود؟؟!! تمام این سالها؟؟؟"
و من می ماندم چه بگویم به او؟ شاید اگر فرهاد بود می گفت:" هی فلانی٬ زندگی شاید همین باشد..."
و من خوشم می آمد از حرف زدنش از شعر خواندنش و می دانستم اخوان را دوست داشت... خیلی.
خلاصه ناراحتیم برطرف می شد٬ آخر به قول فرهاد:
"آن روزها وقتی من بچه بودم / غم بود اما ... / اما کم بود "
...
ای کاش برای تولد فرهاد قرار بود بنویسم. اگر شهریور ۸۱ بود و آنطور جان دادن فرهاد بی شک در پایان میگفتم:" فرهاد مرد٬ از بس که جان ندارد"
اما برای این هم انگار دیر شده.
دوست فرهاد ٬ محمود استاد محمد٬ برای مرگ فرهاد غمنامه ای نوشته بود که سر آخر می آورم:
"خداحافظ...
خداحافظ ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها
ای طنین جاری در جریان جوی ها
و شما را ٬ ای ریگ های غلتان در ته جوی ٬ به راه و رفتار بی پایانتان سوگند٬
اگر در فراسو ها دشت دل انگیز صداقت٬ صدای ترنم پر دردی را شنیدید
به صاحب آن صدا ـــ بعد از سلام ـــ بگویید:
بار گرانیست بر شانه های من / خجالت بیست سال خاموشی تو"
....
"جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه...."
آوازه خوان داشت می خواند٬ .... هنوز هم.