تبليغاتX
مشق شب
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
ما هیچ... ما نگاه
یکم.  به دوستی گفتم چرا وبلاگ رو آپ نمی کنی ٬ گفت: والا نه دل ودماغ نوشتن رو دارم نه وقتش رو...

اما حکایت شعر گذاشتن من در وبلاگ مثل ایشون نیست البته نمیخوام هم اسمش رو ببرم...!! این هم غزلی که جناب سایه نزدیک به ۴۰ سال پیش گفتن و امروز هم...

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند 

 

دوم.  یک سالم در حسرت دیدن «سنتوری» گذشت تا این روزها که اول دوستی دیگر اومد و با افتخار از دانلوود این فیلم گفت( اسم این ایشون رو هم نمی آرم) و بعد هم  dvd سنتوری رو تو بساط دستفروش ها دیدم و اینا...

قرار بود سنتوری رکورد اخراجی ها رو بزنه٬ حیف. واقعن حیفه دوستان دیدن سنتوری توی خونه و تلوزیون و اینا... حیفه. به خدا حیفه که مهرجویی حالش گرفته شه...

ما (من) نگاه نمی کنیم. حتا اگر توی این روز ها تنها دلخوشیم دیدن همچین فیلمی باشه...

 

سوم.  و در آخر ۲ دیالوگ محشر از سفر یزد با رفقای مشارکتی

اولی اینطور رقم خورد که...

از جواد روح رابطه اش رو با یکی از روزنامه نگاران پرسیدیم که گفت خوبه و اینا. بعد من گفتم هنوز تحریمیه؟ که گفت: « ای بابا٬ دیگه هیچکس ٬ هیچی نیست. مگه ما که مثلن تحریمی نبودیم... »

کرک و پرمون رو ریختن خداییش.

دومی نیز اینچنین رقم خورد که...

دوست یزدی عزیزی تازه متاهل شده بود و بچه ها درباره ی ازدواج از ایشون پرسیدن ازدواج چطوره و اینا که طی یک دیالوگ رویایی فرمودن...

« آدم تا وقتی زن نداره٬ فقط زن نداره اما وقتی زن گرفت فقط زن داره و بس. »

بلاخره اینم حرفیه ها ... دوستان کمی بیشتر در این باب تفقه کنید!!

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
هی فلانی...
یکم.    زهرا (خواهر کوچکم) در پی تکلیف درسی اش مبنی بر سرچ( search) خلیج فارس در گوگل سیم مودم را به برق زده و ...

فکر کنم باقیش رو بتونین حدس بزنین دیگه... بله مودم منفرج ( از مصدر انفراج همون انفجار ) شده است.

...

دوم.   این روزها حیرانم... بسی بسیار٬  دلیلش هم بماند. ( آخه قرار گذاشتم از اول که این وبلاگ رو با چرندیات مثلن سیاسی لوث نکنم ایضاْ لوس نیز نکنم)

نکته: لوس و لوث سجع داره به گمانم... اونم نباشه یه آرایه ای داره مطمئنم... قابل توجه کنکوری های عزیز... ما که رفتیم آسیا

...

سوم.   گفته اند که یک روز عقابی که ۷سال سن داشت و البته به غایت بالغ شده بود میره پیش یک کلاغ ۴۰۰ ساله و ازش راز بلندی عمرش رو میپرسه... کلاغ سر در گوش عقاب میکنه و چند دقیقه ای حرف میزنه.

حرف های کلاغ که تمام شد عقاب پری میزنه و از کلاغ درو میشه و میگه:

ترجیح میدم که همون ۷ ٬ ۸ سال رو عمر کنم اما در اوج باشم. قله ی کوه باشم و بازم از من بترسن...

اون روز ٬ اون جا عقاب حرفای زیادی زد و کلاغ بی شعور هم زیر لب یه چیزایی میگفت که من نمی تونم بگم حرفاشو ٬ اما...

این روز ها ترجیح دادم که یه جونوری باشم با ۷ ٬ ۸ سال عمر حتا اگر نتونم یه عقاب باشم٬ حتا اگر نتونم اون جوری که می خوام زندگی کنم... یه حرف تکراری تاریخی : آخه این زندگی چه ارزشی داره؟؟

حتا اگر دوست عزیزمون(اخوان) چند دهه پیش گفته باشه:

هی فلانی٬ زندگی شاید همین باشد...

 

سه شنبه نهم بهمن 1386
در ستایش سادگی
 اگر «تیم برتن» نبود جای یک کارگردان در تمام دنیای سینما خالی بود. و فقط هم تیم برتن.

بس نیست دنیای واقعی کلی فیلمساز دیگه؟؟

ادوارد دست قیچی اصولا آدم نیست. یعنی ربات است و سازنده ی دست انسان. کسی که ادوارد را ساخت برای او عقل!! ٬ قلب و همه چی ساخته بود و وقتی قرار بود آخرین عضو  بدنش کامل شود پیرمرد میمرد و ادوارد دستانش را میبیند که به زمین می افتد و تکه تکه می شود...

ادوارد در فیلم «ادوارد دست قیچی» آدمی به شدت تنهاست. چه در ابتدای فیلم که اقبال مردم را دارد و چه در انتهای فیلم که از این آدم های به ظاهر مهربان فرار می کند و به خانه اش روی قله ی کوه می رود.

ادوارد به جای دست قیچی دارد و همه به چشم یک معلول نگاهش می کنند اما قیچی های او از دست دیگران بیشتر به کار می آید انگار.

ادوارد نقبی ست به دنیای پیچیده ی ما از فیلتر نگاه تیم برتن بزرگ. کارگردانی که حالا بعد از « ادوارد دست قیچی» ٬ «ماهی بزرگ» ٬ اد وو» به فانتزی دنیایش و البته سادگی آن عادت کرده ایم و دوستش داریم و اگر هم کسی مثل آن خبرنگار کودن از او بپرسد « کی می خواهی فیلمی واقعی با آدم های واقعی بسازی؟؟» می گوید:« واقعی یعنی چی؟ حقیقت یعنی چی؟»...

چهارشنبه سوم بهمن 1386
6 روایت معتبر از نیاز
۱. مش عبدا.. می میره... آمّا مهربونی میمونه...    (باور کنید)

۲. دیدن فیلم نیاز بعد ۲۰ سال از ساختش توی یه هوای زمستونی آدم رو گرم می کنه(به شدت)

۳. بیچاره٬ کار که ترس نداره ٬ داوا (دعوا) جرأت می خواد... ( جدی ها)

۴. چرا کسی که نیاز رو می سازه الان باید هشت پا و طوطی و اینا بسازه؟! (خیلی ضایعی داوود)

۵. سفارشی نوشتن هم بد دردیست ها... (لا مذهب تموم هم نمی شه!!!)

۶. بلاخره اینم شیش.... ( فیلم خوب چه ویژگی باید بداره؟ مجالی دیگر بایدش...)