
وقتی طاهره خانم در نیمه های شب راضی شد تا هم خودش بگیره بخوابه و هم فیلم تمام بشه و تیتراژ پایانی که می رفت چند لحظه ای نشستم و فکر کردم و مرور. ( هم فکر هم مرور٬ در آن واحد )
اپیزود اول: عمامه و چند چیز دیگر
بار اول ۵ ٬ ۶ سال پیش بود که "زیر نور ماه" رو دیدم. با این که هنوز به اهلیت سینما در نیومده بودم٬ فیلم رو دوست داشتم. سرگردانی های طلبه ی جوانی که از قضا میرکریمی به جاهایی کشوندش که باید می رفت و می دید. بار دوم هم ۲ سال پیش فیلم رو دیدم و همچنان دوستش داشتم. اواخر فیلم جایی یکی از طلبه های جوان به نقش اول قصه که دچار تردید در پوشیدن لباس روحانیت شده بود گفت: « این لباس شاهی نیست برادر٬ لباس عملگیه... »
اپیزور دوم: مشتاقی و محجوری!!
"اینجا چراغی روشن است" فیلمی بود که متاسفانه دیده نشد و متاسفانه تر اینکه به نظر من بهترین فیلم میرکریمی است. بازی حیرت انگیز "حبیب رضایی" در نقش برادر زاده ی کم عقل متولی امام زاده سیمرغ جشنواره رو برایش داشت. متولی امام زاده که رو به موت است دنبال کسی برای امام زاده می گردد تا این که از بی اعتقادی مردم سر آخر به برادرزاده ی کم عقل خود امام زاده را می سپارد و الخ.
حالا شما تصور کنید حبیب رضایی عاشق هم می شود در این فیلم... محشر بود.
اپیزود سوم: هجرت با مرسدس
"خیلی دور خیلی نزدیک" رو وقتی در سینما دیدم ٬ بعد از فیلم بلند شدم و دست زدم. همه برگشتن نگام کردن که یعنی خیلی جواتی آقا... همین؟؟ نه. از این که پایان فیلم به سبک فیلمای اول مخملباف تموم شه می ترسیدم که خدا رو شکر این طور نبود و اتفاقن از نقاط قوت فیلم پایان خوبش بود. "خیلی دور خیلی نزدیک" فیلمنامه ی خوبی داشت. دو بازی عالی داشت. و از همه مهمتر فیلم دلنشینی بود.
اپیزود چهارم: به همین سادگی٬ به همین خوشمزگی
مهمترین ویژگی فیلمنامه ی "به همین سادگی" به نظر من این بود که اصولن نمی خواست حرفی بزنه و همین بود که تماشاچی( مگه استادیومه؟؟) رو تا آخر مشتاق نگه می داشت. بازم یه فیلم دلنشین از میرکریمی. فیلمنامه ای که معلوم بود پخته تر شده اما به خوبی و دوست داشتنی بودن شاهکار "اینجاچراغی روشن است" نبود. آخر فیلم بود گمانم که گفتم : خدا به تموم مردا زنی مثل طاهره خانم عطا کنه. ترک هم که هست چه بهتر. از قضا شوهرش(مهران کاشانی) هم خوزستانیه ها....
...
همه ی اینا رو گفتم تا به این نتیجه برسم وقتی کیمیایی با ۳ یا ۴ فیلم خوب از ۳۰ فیلم تقدیس میشه... حالا میر کریمی ۵ فیلم داره ( کودک و سرباز رو ندیدم) که گویا همه خوب و بلکه عالی ان... من این لطف رو کردم و میرکریمی رو به منوی فیلم سازان محبوبم اضافه کردم. شما هم این لطف رو بکنید ... باشد که جملگی رستگار شویم.
...
۱. غزلی از قیصر هست که مادرم به شدت دوستش داره... به شدت ها. دوست داشتم اون رو من گفته بودم و به مادرم تقدیم می کردم. خیلی وقتا مادرم از آشپز خونه میاد تو اتاق و میگه: صادق... مامان "گفتی غزل بگو رو " رو بخون...
گفتی غزل بگو چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل٬ ولی گیرم هوای پر زدنم هست٬ بال کو؟
... و اینا.
۲. کاش می شد مامان بزرگم پاهاش سالم بود این قدر عذاب نمی کشید. ( خانوادگی شد این آرزو ها)
۳. یکی از آرزو هام این بود که سال ۱۳۱۲ به دنیا می اومدم. هم اشغال ایران و جنگ جهانی رو می دیدم هم کودتای ۳۲ هم انقلاب ۵۷ و هم درک روزگار جنگ.
دوست داشتم اینها رو از نزدیک ببینم... دوره زمونه ی ما چیزی واسه دیدن نداره خداییش.
(البته در صورت وقوع این آرزو الان خیلی پیر بودم ها... ای بابا تازه رفتیم دانشگاه و می خوایم زن بگیریم و وکیل بشیم و آره و اینا... اصلن ول کنیم این آرزو رو)
۴. یه آرزوی دیگری که دارم اینه که دل به دل راه داشت واقعنی...
۵. دوست داشتم شرایط طوری بود که اونجوری زندگی می کردم که دوست داشتم. دلم می خواست که جز خدا سرم رو واسه هیچ عهد الناسی خم نکنم... از قرار معلوم نمیشه تو این جامعه اما شایدم شد... چی میگن٬ آرزو بر جوانان عیب نیست.
۶. دوست داشتم تابستونا وقتی به پسر عموم زنگ می زنم که اهوازه... اینقدر از ته دل نگه: ولک اینجا جهنمه شرافتن...
۷. دوست داشتم این قدر بزرگ بودم که هیچ وقت بیش از حد ناراحت نباشم و هیچ وقت بیش از خوشحال نباشم... ( راستش خودم خوب متوجه نشدم چی شد. اما بر گرفته از این آیه هستش که حضرت موسا به خدا میگه : ربّ اشرح لی صدریٍ پروردگارا به من سعه صدر ( بزرگی و گندگی دل) عطا کن )
...
پی نوشت: فکر نمی کردم اینقدر برای بیش از ۳ آرزوی محال به تک و تا بیفتم. فکر می کردم شونصد تایی میشن و باید گلچین کنم اما عملن بعد از آرزوی سوم پدرم در آمد... گمان کنم معلوم باشه... نیست؟؟؟
اما ای کاش "زندگی دیگران" رو ندیده بودم. چون با دیدن این فیلم حیرت انگیز فعلن دوست ندارم درباره ی فیلم دیگری حرف بزنم.
زندگی دیگران سال پیش بهترین فیلم خارجی زبان اسکار شد و من نمی دونم وقتی فیلم خوب " هزار توی پن" رو دیدم چرا کنجکاو نشدم به سراغ زندگی دیگران بروم که هزار توی پن را در اسکار به سمت انبوه باقالی ها هدایت نموده بود.
وقتی فیلم شروع شد گمان نمی بردم از این چهره های سرد و بی روح آلمانی چیز دندون گیری در بیاد. من که با ذهنیت دیدن یک فیلم سیاسی ضد چپ روبروی مانیتور نشسته بودم هرچه فیلم جلوتر می رفت متوجه می شدم قصه خیلی عمیق تر از اینهاست.
وقتی ویزلر مامور کارکشته ی امنیتی در حین تحت نظر داشتن خانواده ی هنری درایمر دچار تحول شد به وجد اومدم. از اون چهره ی سرد و بی تفاوت که به جز امنیت ملی و سوسیالیسم به چیز دیگری فکر نمی کرد بازی حیرت انگیزی دیدم. ویزلر با دیدن مناسبات عاطفی درایمر و همسرش منقلب شد اما این انقلاب در چهره و بازی اش دیده نشد. همچنان سرد و بی تفاوت بازی می کرد.
ویزلر از پرفسوری و کرسی تدریس امنیت ملی در دانشگاه به یک کارمند جزء در اداره ی اطلاعات تبدیل شد تا این که دیوار بین دو آلمان در سال ۱۹۸۹ فرو ریخت...
زندگی دیگران در حین اینکه از فضای بسته ی نظام های دست چپی حرف می زنه راوی عشق و تاثیر ویران کننده ی اون هم میشه. زندگی دیگران ازاعماق انسان ها با تو حرف می زنه و جالبه که فیلم نامه ی محشر با شخصیت های باور پذیر دیالوگ آسی نداره چون قراره از پس چهره های بی روح آلمانی خودت قصه رو بکشونی بیرون...
"زندگی دیگران" در کنار ۲۱ گرم٬ در حال و هوای عشق٬ و مادرت نیز هم٬ ماهی بزرگ و ... از بهترین فیلم های این چند سال اخیر از نظر من بود.
پ.ن: راستی « جایی برای پیرمرد ها نیست» رو هم از دست ندهید.
این پست رو از اول عید تا حالا می خواستم بذارم اما ... بگذریم. حالا این شعر رو از فریدون مشیری که من جدیداْ یافتمش عنایت بفرمایید بی شک شما بزرگواران نیز مشتری می شوید.
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو:« این آرزو خام است»!
مگو:« روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.»
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما :« فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم»
به شادی:« گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم»!
نا گفته نماند که این شعر رو مرحوم احمد بورقانی به شدت دوست داشتنی به هنگام آخرین نطقش در مجلس ششم خوانده بود.