تبليغاتX
مشق شب
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
آری این چنین بود برادر
از این مرد اینقدر شنیده ام و خوانده ام که بعضی اوقات خسته می شوم... اما عجیب که هنوز هم از او حرف ها و خوانش های تازه می کنند. مردی که شبیه هیچ کس نبود و شگفت که فرزندانِ فکریش مثل بذر در جای جای خاک های عالم اندیشه سر بر می آورند. می دانم که دکتر ۴ فرزند بیشتر نداشت: احسان ٬ سوسن ٬ سارا و مونا اما نگاه که می کنی حیرت انگیز است که طیف وسیعی از فرقانی ها تا مجاهدین خلق ادعای میراثش را دارند. از نهضت آزادی و ابراهیم یزدی گرفته تا سازمان مجاهدین و بهزاد نبوی بزرگش می دارند. میر حسین موسوی تا ملی ـ مذهبی ها و ... و من دکتر را در این میانه چه تنها می بینم...

شریعتی که در جوانی مُرد تا در پیری اش نباشد و نبیند که چه غوغایی و چه بلبشویی راه انداخته. نمی خواهم از خدماتش حرف بزنم که اگر نبود تنها جای خالی یک شخص خالی نمی شد جریان فکری ای نهان می ماند که... نمی دانم اصلاً اگر جریان شریعتی نبود جریان های دینی بعد از او در حوزه و اینها خلاصه می شد... و نمی خواهم انتقاد هایی که به تفکراتش کرده اند را بگویم که در پی فربه کردن دین بود و ایدئولوژیک کردن آن... بارِ دین را سنگین می کرد پدر بیامرز و نه سبک و قس علیهذا ( انتقاد از شریعتی را ببخشید که از یک شخص آورده ام و گمانم هموست تنها که در اندازه ی نقد شریعتی باشد)... که دیگر نیست تا در خودش انقلاب کند.

صدایش را شنیده ام وقتی می نالید " آری این چنین بود برادر" و برای سخن رانی ها هر وقت به حسینیه ارشاد رفته ام همان صدا انگار می پیچد...

دکتر را دیدم برای نسل خودم که نمی دانم نسل چندم است و قرار است چه بشود... تشیع علوی ـ صفوی نمی گفت. ایدئولوژی انقلابی هم نمی خواند... آرام آرام از کویر زمزمه می کرد و از حسین وارث زمین برایمان گفت. 

مرد افتاده بود زمین و خس خس می کرد. در انتظار احسان و سوسن و سارا بود اما ببین که شریعتی ابتدای نوشتار که فرزندانش زیر یک آسمان هم نمی گنجیدند حالا فرزندانِ خودش هم بالای سرش نبودند. مرد خس خس می کرد و تمام می شد و نمی دانست با مرگش تولدی دیگر می کند و نه تنها در حسینیه که فرزندانش همه جا پخش می شوند... مرد خس خس می کرد و دیگر کسی نبود بگوید " مُرد از بس که جان ندارد..."

...

پی نوشت: روایت جدید دکتر کاشی و حکایت قدیمی سوسن را از دست ندهید.  اولی بی نظیر و دومی هم خواندنی...

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
غمت در نهانخانه ی دل نشیند
کودکی هایم ٬ بابا ٬ دوستی داشت به نام امیر که من می گفتمش عمو امیر و به لهجه ی خوزستانی که تنها در عمو گفتنم نمودار و عینی می شود می شد: عامو امیر...

همیشه وقتی از اهواز به تهران می آمد خانه ی ما بود و منم درس و مشق رو رها می کردم و باهاش درباره ی هم چیز حرف می زدم. از فوتبال و دریبل های که بابام را کرده بود بگیر تا سینمایی که دوست داشت و حتا حق خوری های سیاسی که علیه اش شده بود و الخ.

خیلی خانه مان می آمد. خیلی ها. نمی دانم بخشی از کارش تهران بود یا چه... اما به هم صحبتی اش عادت کرده بودم. چند سالم بود؟؟ ۸ و ۹ و ۱۰ و اینها. اما حالا که یادم می آید بعضی اوقات درد و دل می کرد و از دوری هما برایم میگفت. هما همسرش بود ( و همچنان هست). انگار این تصویر حک شده توی ذهنم و تا بزرگی هایم می کشانمش با خودم که: آهنگ نوایی نوایی را می گذاشت و عمو امیر روبروی تلوزیون نشست. تصاویر تلوزیون خاطرم نیست دقیقاً که محو عمو بودم. آرام آرام اشک می ریخت و حواسش نبود بچه ی ۹ ساله ای خیره نگاهش می کند تا به خودش آمده بود...

معیار من در خیلی چیزها امیر بود. مثلاً در فوتبال... دقیقاً یاد دارم که اهواز در خانه شان نشسته بودیم و فوتبال می دیدیم که ناگهان پرسیدم : عامو بهترین فوتبالیست دنیا کیه؟ همان طور که چای را از نعلبکی سر می کشید گفت: عنقریب همین زین الدین زیدان. وقتی با نگاه متعجب من روبرو شد که به بازیکن کم موی آبی پوش خیره شدم و اصلاً نمی شناختمش ادامه داد: مسلمونه عامو اما بازیکن فرانسه و ... و گفت و گفت و من دیگر هیچی خاطرم نمی آید تا حدود ۱ سال بعد و بازی فینال برزیل فرانسه و دو گلی که زیدان زد و شد بهترین بازیکن دنیا و ... عمویی که دیگر نبود تا قله نشینی کم موی مسلمانی را ببیند که برای فرانسه بازی می کرد. عمویی که دیگر نبود تا اشک هایش را جلوی یک پسر ۹ ساله بگیرد... چه حالا که جلوی تلویزیون نیمه های شب زیدان گلی را با سر از میان پاهای تافارل زده بود و پسری تنها ۱۰ ساله روبروی تلوزیون بغض کرده بود... بغض.

پدر بزرگ هایم که دوستشان داشتم در این سال ها فوت کردند. اما هنوز هم داغِ امیر را از ۱۰ سالگی دارم و هیچ وقت مثل آن صبحی که خبرش را شنیدم با مرگ اینقدر صریح و بی پروا روبرو نشدم. هنوز هم از جاده ی اهواز ـ ماهشهر  مثل بچگی هایم متنفرم. هنوز وقتی می گویندم کسی تصادف کرده یادش می افتم. هنوز هم صدایش توی گوشم است. آن روزی را که از اداره آمده بود. بابا یک گوشه پیپ چاق می کرد و عمو با ناراحتی تعریف می کرد و نمی دانستم حواسش به آنسوی اتاق هم هست که از میان حرفش یکهو برگشت و به منِ سر روی زانو گذاشته نگاه کرد و گفت: عمو بزرگ شدی حق رو نا حق نکنی یه وقت...

هر سال عید خونه ی خاله هما که می روم زود نگاهم می افتد به عکس مردِ سبزه روی زیبایی روی دیوار و تا می آییم با خاله هما سلام علیک کنیم محمد حسین که شبیه امیر است به شدت با کله یا پا می رود توی شکممان. محمد حسین که امیر هیچ وقت ندیدش. وقتی می رفت سمت ماهشهر هما بار دار بود... ۱۰ سال پیش همین  روزها بود گمانم. فردای بازی ایران و آمریکا سال ۹۸ . عمو رفت به ماهشهر و نرسیده به ماهشهر برگشت اما خودش که نه... با آمبولانس. برگشت اما ندید که سمیه ازدواج کرد... محمد حسین به دنیا آمد... من به دانشگاه رفتم و رشته ی عمو را خواندم... برگشت اما...

 نمی دانم چه شد یادش کردم. شاید به خاطر ۱۰ سالگیِ مرگش. شاید هم به خاطر فضای فوتبالی... نه... گمانم به این خاطر است که دلم خیلی گرفته این روزها... خیلی.

یادِ نوایی نوایی به خیر:

    نوایی نوایی  نوایی نوایی        همه با وفایند تو دل بی وفایی

                                    .......

غمت در نهانخانه ی دل نشیند      بنازی که لیلی به محمل نشیند

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
رستگاری در نه و چهل دقیقه
دیروز دوشنبه بود... روز خوبی نبود.

...

بعضی اوقات دل تنگ می شوم و دلگیر٬ بی خود و بی دلیل اما مجالشان نمی دهم. سرم را به چیزی ٬ کاری٬ کسی گرم می کنم و موفق هم می شوم. اما اگر دمِ غروب بشود... چه می کند با من این دلٍ تنگ و این دلِ گرفته که از میان همراهی با جمع دوستان از پارک هنرمندان ناگهانی خودم را می کَنم و طول ایرنشهر را پایین می آیم... اصلاً همیشه برایم همین بوده هروقت دلم بگیرد پایم به سمت بالا نمی رود انگار...دلگیری را حواله کرده بودم به غروب... اما دیگر شب شده بود و هنوز دلگیر بودم.

دورِ میدون فردوسی موتوری ها داد می زدند موتور موتور و از میانشان رد می شدم که صدای زمزمه مانندی گفت: موتور داداش... برگشتم. تا دیدمش اسمش را انتخاب کردم یک بازی قدیمی:مجید ... آزادی چند می بری؟؟ خندید و گفت بپر بالا بریم... خیلی وقت بود سوار نشده بودم. کیفم را گذاشته یودم روی پاهام و چشمانم را بسته بودم و بادی که خنک بود شلاق میزد روی صورتم...

مجید گاز می داد و من احساس می کردم دارم خوب می شوم. مجید گاز می داد و هوس آواز خوندن کردم. مجید گاز می داد... داشتم خوب می شدم و آواز می خواندم. اول آرام آرام می خواندم. چند لحظه ای یک بار بر میگشت نگاهم می کرد و من هر بار بلند تر می خواند و بعد از انقلاب گمانم رسماً زده بودم زیر آواز که دخترِ سوار ۲۰۶ اول نگاهم کرد و بعد خندید و بعد نمی دانم در دلش به من چه گفت... منم خندیدم. این سر که باد شدید بخورد خوب می شوم انگار. رسیده بودیم آزادی و خداحافظی با مجید و شوقِ شروع شبی که دیگر دلت درش نمی گیرد.

...

دیشب دوشنبه بود... شبِ خوبی بود.

 

شنبه هجدهم خرداد 1387
دیدمت... ولی چه دور
دیدم بانویی را...

روضه خوان می گفت میان در و دیوار گیر کرده بود. من اما دیده بودمش... در نبود٬ دیوار نبود. بانو میان زمین و آسمان زندانی بود. می دانی که... زمین و آسمان.

می گفت ۱۸ ساله بود یا ۲۳ ساله... نمی دانم چه فرقی داشت وقتی بانو بزرگ بود و بی انتها. یاد کودکی هایم می افتادم باز... مثل همیشه. مجلس سوگواری و پسر ۴ ساله ای سرش را روی پای مادر گذاشته بود می خواست بخوابد... سرش روی پای مادر می لرزید انگار... سرش را بلند می کرد و با چشمان ریزش به مادر خیره می شد. در تاریکی صورت مادر را می دید که خیس اشک بود. خیس اشک بود و  وقتی به کودکش نکاه می کرد لبخند می زد. آن لبخندِ میان اشک ... آن اشکی که روی لبخند می چکید... مادر.

گفتم مادر و یاد بانو افتادم که شب ها بالای سر فرزندش آب می گذاشت و می گفت پسرم تشنه می مانی... پسر ٬ مرد شد ٬ مرد تشنه ماند و بزرگ... مثل مادرش که بانویی بود بی انتها. گفتی نام بانو چه بود... هان؟ زبانم به گفتنش نچرخید و شعر خواندم... شعر

 

بانو...

نمی یابمت

 اما کنار تو

               گریه مرسوم است

    مگر می توان پهلوی تو بود

          و شکسته نبود؟

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
روزگار سپری شده ی سعید
پریروز سعید حجاریان را در دفتر حزب دیدم.

 نه اشتباه نکنید. من همچنان بر آنم این وبلاگ را از گزند سیاسی نویسی دور نگه دارم و صحبتم از سعید حجاریان هم از جنس سیاست نیست...

سعید حجاریان را دیدم با شلوار راحتی و دمپایی و صدایی که به سختی در می آمد... به سختی. چند نفری دورش را گرفته بودیم و از همه چیز سوال می کردیم. با لبخند گوش می داد و سر آخر جواب کوتاهی می داد یک کلمه ای. جایی رسید که می خواست چیزی را توضیح بدهد اما خسته شد از لکنت و گرفتگی بی رحم صدایش. سعید منصرف از گفتن شد و من منصرف از شنیدن صحبت ها. به دیوار تکیه داده بودم و به چهره ی سعید نگاه می کردم و خیلی چیزها از جلوی چشمانم مثل فیلم میگذشت. مثل سکانس پایانی "سینما پارادیزو"...

به پیکر کم جان سعید نگاه می کردم که احساس کردم این شخص همان اصلاحات است که روبروی من نشسته... چه رنجور... چه خسته. احساس کردم این مرد نماد تمام راه های نرفته ی ماست. نماد تمام دشمنی ها ٬ جهل ها و بی دینی ها که بر ما رفت. یاد روزی افتادم که آفتاب امروز که تنها روزنامه ی نوبت عصر اصلاحات بود عکسش را انداخته بود و درشت تیتر زده بود: حجاریان ترور شد.  درست نمی دانستم ترور یعنی چه اما وقتی بابا سرش را میان روزنامه گرفت و بلند نفس کشید فهمیدم باز هم موسم ناراحتی آمده...

یاد روزهای انتخابات ۸۴ افتادم. فیلم تبلیغاتی دکتر معین که در حال گفت و گو با سعید حجاریان بود. می گفتند: ببین اینا می خوان مظلوم نمایی کنن٬ دل مردم رو بسوزونن... و سوالی که از همان روزهای تلخ  و عبرت دهنده تا این روزهای تلخ و تلخ در دلم مانده و گه گداری این سوال ها دردی می شود برای من که مگر مظلوم نبودیم؟؟ که مگر مومن و منصفی پیدا می شود که به روزگار سپری شده ی ما نگاهی کند و دل نسوزاند؟؟ هان؟؟ مگر مظلوم نبودیم...

 هر بار که سعید را می بینم دلم به درد می آید. دوست داشتم قبل از ترور هم صدایش را شنیده بودم... گمانم لهجه ی نازی آبادی یکی داشت. حیف...

سعید بلند شد که برود و دوستی دستش را گرفت. آرام آرام از کنار ما گذشت و من تکیه به دیوار تماشایش می کردم و فکر می کردم٬ به خیلی چیزها و هیچ چیز. صدای زمزمه مانندی شنیدم و خنده ی تلخی کردم که یکی گفت:  سعید عسکر...

"سالواتوره" ی سینما پارادیزو بلند شد که برود... فیلم و خیلی چیزهای دیگر تمام شده بود... تمام.

 

جمعه دهم خرداد 1387
آرام و رقصان
امشب رفیقی پیش نگاهم افتاد به زمین. افتاد به زمین و خرد شد و انگار آتش گرفت آنی و دود شد رفت به هوا و دودش جلوی چشمانم میرقصید مثل وقتی که با هم به قهوه خونه می رفتیم او قلیون می کشید و میدانست که من نمی کشم و دودش را می رقصاند جلوی چشمانم...

امشب رفیقی ٬ رفیقم جلوی نگاهم افتاد زمین که نه... امشب نبود خودش می گفت خیلی وقته. گفت: صادق٬ بذار نگفته ها رو بگم واست. خراب شدم. داغون. تموم نکرده ها رو کردم توی سه ماه... نگفتم چرا؟ فقط نگاه کردم به خدا. منتظر بود داد بزنم یا دست کم غیظ کنم اما بازی اش را ریختم به هم و فقط نگاهش کردم...

امشب٬ مقابل نگاهم بود که شروع کرد به درد دل کردن. منم که گمان می بردم تقصیرکارم از دوری و اینها مدام می گفتم چرا برادرم برای چه عزیز و اینها. گفت و گفت و من هم گوش کردم و گوش کردم تا یک جایی نگاه کردم دیدم صورتش خیس شده و در آن خیسی لبخندی زد... مثل فیلم ها. وقتی رل اول می خواهد چیزی بگوید و بسوزاند و کارگردان دستور کلوزآپ میدهد... همان جور اما واقعی گفت:میدونی چی می سوزونتم؟ من هر ساعت دارم بش فکر میکنم... هر ساعت٬ هر دقیقه... وسط تمرین... سر کلاس... سر شام... توی رانندگی... اما اون اصلن به من فکر نمی کنه...

...

کاش همین جا تمامش می کردی رفیق من... ای کاش نمی کردی آن اعترافات هولناک را. انگار می دانستم تمام این ها را اما باور نمی کردم. ای کاش اینقدر صریح نبودی. من به خیال هنوز داشتن تو خوش می ماندم در این روزهای کم دیدار... ای کاش.

...

تو امشب گفتی و سبک شدی و افتادی و خرد شدی و هزار اتفاق دیگر که خاطرم نماند جز اعترافات. من  اما شنیدم و مبهوت شدم و نگاه کردم و نگاه کردم و چیزی نماند که من بگویم و یقین دارم که فهمیدی بازی را به هم ریختی. دلم به حال خیلی چیز های این چند سال دوستی می سوزه... به حال خیلی چیز های این چند ساله که همه در چند ساعت دود شدند و رفتند هوا... حلقه حلقه ٬ آرام و رقصان... حیف.

پی نوشت: خدا رو شکر که هیچ وقت ندانستی وبلاگ چیست و من وبلاگ دارم... بازم خدا رو شکر.

چهارشنبه هشتم خرداد 1387
این ساز...
دلش شکسته بود...

سرش رو از روی مُهر بلند کرد و آسمون رو از لابلای پرده پیدا کرد. زُل زد به آسمون که حالا بین پرده ی قهوه ای و دیوار سفید گیر افتاده بود...

خدایا... همیشه یه یادتم... حتّا وقتی گناه می کنم... حتّا وقتی که گناه می کنم.

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق...

    این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است...

جمعه سوم خرداد 1387
سفره ی دلم دوباره باز شد...
اپیزود اول: مرثیه ای برای یک رویا

پسرک چند ساله بود؟؟ نه سال... هان؟ نه سال. چند سال گذشت؟ یازده سال. یازده سال و نه سال میکنه... بیست سال.
خب... یاد آن سیدی افتاد که می خندید ... همیشه. سیدی که حتا وقتی که نباید ... خندید . یاد اخبار ظهر شنبه افتاد... بیست ملیون و خنده ی بابایی که کم می خندید... بابایی که حتا وقتی که باید... نمی خندید.
ایستاد. خواست همه چیز یادش بیاید خوب یا بد پنجاه و پنج درصد عمرش شد یک قطار و...
یک قطار از راه آهن ذهنش گذشت. پر از کلمه ، پر از خاطره پر از... سید... خنده... بابا... آزادی. قتل های زنجیره ای... سعید امامی... کوی دانشگاه... گروه فشار... ده نمکی... آزادی. سعید حجاریان... سعید عسکر... ترور... خون ... آزادی. مجلس ششم... مشارکت... اصلاحات... فشار از پایین... چانه زنی از بالا... آزادی. سلام... جامعه... خرداد... صبح امروز... کیهان... آزادی. استاده ام چو شمع... بیست و دو... سید... اشک... خنده... آزادی. رد صلاحیت... تحصن... خروج از حاکمیت... آزادی. هشتاد و چهار... دوباره می سازمت وطن... دموکراسی... آزادی و اصلاحات مرد زنده باد... اصلاحات یا مرثیه ای برای آزادی

اپیزود دوم: دوباره بخند شهر من

توی گوشم جا مانده از کودکی ها... مَمَد نبودی ببینی شهر آزاد گشته ... توی چشمانم جا مانده از کودکی ها چهره ی آرام و معصوم مردی که می خندید و سرش از خجالت به زیر مانده بود که چشمانش را ندیدم اصلن. کودکی هایم را جا گذاشتم تا فهمیدم آن مرد « مَمَد » بود و آنجا که می خواند شهر منظورش خرمشهر بود و اینها... حالا هر سال که می خواند ممد نبودی نمی دانم چرا مثل تمام چیز هایشان زده نمی شوم... دلم برای مرد سر به زیر کودکی هایم، امیر سر بلند کوچکی هایم تنگ می شود گاهی... گاهی.
هر وقت می روم خرمشهر ، نخل ها را که میبینم... مسجد جامع... دلم برای ممد تنگ می شود... نخند از این که ندیده ام و دلم تنگ می شود... نخند. نخل ها را که می بینم چند لحظه چشمانم را می بندم. بوی دود می آید.... هنوز.