تبليغاتX
مشق شب
شنبه سی ام شهریور 1387
صدا کن مرا.. صدای تو خوب است
 

خدایا چقدر بزرگی تو... چقدر

آنقدری که با آن ابعاد بی بعدت خودت را قد من و غم و غصّه های نا چیزم کوچک می کنی تا مرا بفهمی٬ تا اندوهم را لمس کنی و بعد می فهمی که انسان بودن چه سرنوشت غم انگیزی می شود گاهی اوقات... آن وقت می فهمی که چه سخت است  کوچک بودن و غم های گنده داشتن... آن وقت می فهمی چه دشوار است تحمل حتی دقیقه های این طوری. به اینجا که برسی می گویی: شکر که من خدا هستم... شکر .

میان تمام تعاریف٬ بزرگیت را شیفته شده ام... همین که می گویند خدا بزرگتر است. یعنی از هر چه من بگیرم در نظر باز هم بزرگتر. یعنی از این شب سیاه با این هیبتش که هر چه نگاه می کنی تمام نمی شود هم بزرگتری... یعنی از این آسمان که معلوم نیست برای رفتن به انتهای انتهایش چقدر نردبان لازم است هم بزرگتری...

خدایا بزرگی تو برایم این معنی را می دهد که خدای همه ای... اگر فقط خدای آدم خوب ها بودی که هنر نبود... بزرگی و هنرت همین است که خدای آدم بدها هم هستی. اصلاً من نمی دانم این آدم خوب ها چه نیازی به خدا دارند دیگر؟ خدای آدم بدهایی که وقتی گیر می کنند می آیند سراغت و هی ناله می کنند... هی می گویند کجایی پس تو خدا  ها؟  کجایی؟ هی بغض می کنند و سرت داد می زنند و تو هی جواب می دهی: من اینجام  من اینجام و ما آدم بد ها نمی شنویم... ما کر شدیم و تو دلت برای ما می سوزد و اگر بتوانی گریه هم برایمان می کنی و گمانم این طور است که می گویی : چرا مرا نمی خوانی؟ چرا خودت را به من نزدیک نمی کنی؟ ... ما که کر شدیم... نمی شنویم. چه کنیم پس؟  خب٬ بزرگی دیگر و خدای همه... آدم بدها آدم خوب ها.

خدایا چقدر کوچکم من... چقدر کوچک

قربان ریش و موی سپید و بلندت بروم گریه نکن برای من... اَستغْفرُ الله

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
یک چیز معمولی
 

چند وقت پیش نوشته ای را خواندم که اینطور شروع می شد: "می خواهم یک چیز عاطفی بنویسم"

از اینکه گفته بود چیز عاطفی خیلی خوشم آمد. بعضی چیز ها عاطفی اند و بعضی عاطفی ها چیز هستند که می شود چیز عاطفی...

روایت چند هفته پیش را می کنم. یعنی یک ماه پیش که با امین و سعید نیمه شب زده بودیم بیرون و قرار بود به سوی مقصدی برویم. داستان از اینجا شروع شد که من ماشین آورده بود و امین هم. آنها سوار ماشین امین شدند و قرار شد من پشتشان بیایم...

کوچ عاشقانه ی عصار می خواند و من یاد روز هایی افتاده بودم که دیگر گذشته بود و تکرار نمی شد. گاهی اتفاقاتی فقط در یک زمان خاص و در یک مکان خاص و در شرایطی خاص نتیجه ی خوب می دهد. آن روز ها اینطور داستانی داشتند گمانم که بوی دوباره تکرار شدن نمی دادند

 با تو هستم ای ستاره      پشت ابر پاره پاره

      داری باز قصه می بافی    قصه هات پایون نداره

ماشین جلو سر چهارراه طبق مسیر پیچید سمت چپ من اما نپیچیدم و مستقیم رفتم. هوا خنک بود شیشه هارو کامل پایین دادم و صندلی را کمی عقب کشیدم و راحت تر نشستم. دست چپ را هم انداختم بیرون و سرعت را هم تا ۴۰ کم کردم و از گوشه ی خیابان همینطور آرام می رفتم...

خاطرم آمد آن روزهای خوب که پر از خنده بود. پر از قهر و آشتی... خاطرم آمد یکهو تمام لحظه های خوب که هنوز جان داشتند انگار... وزن داشتند انگار. تمام لحظه های خوب و تمام شده در چند دقیقه به من وحی شده بود شاید چون تمام آن لحظات را با هم به صورت یک کل احساس کردم و بعد آه کشیدم... یک آه با یک لبخند...

۱۰ دقیقه ای شاید گذشته بود و جالب اینکه دوستان زنگ نزده بودند که فلانی کجا رفتی؟ اولین دور برگردون مسیر را برگشتم و چند آهنگ زدم جلو تا  بوی بارون  بیاید و مسیر برگشت هم خوش بگذرد:

وقتی صدای بارون... می پیچه توی ناودون

          پر می کشه پرستو... به زیر طاق ایوون

۵ دقیقه ای گذشت که این بار با ۸۰ مسیر را برگشتم. آهنگ هم تمام شده بود و آنها همانجا که پیچیدند ایستاده بودند منتظر من پیاده از ماشین و یک جور نگاه می کردند که انگار می دانستند ماجرا چه بوده... سعید آمد کنار من نشست و امین هم باز جلوی ما حرکت کرد... یک نگاهی کرد سعید و من گفتم: هوم؟؟ جواب داد: هیچی . برو ...

صدای کش دار عصار  در آن نیمه شب پر از خاطره گمانم یک چیز عاطفی بود  مثل الان... نیمه شب پر از خاطره های کم رنگی که رنگشان را از کف دادند و بی رنگ شدند اما هی توی سرت می چرخند این هم یک چیز عاطفی باید باشد... حتی اگر این نوشتار یک چیز عاطفی نباشد... یک چیز معمولی باشد.

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
مناسب گروه سنی ج
 

امروز یاد یک داستانی افتادم که خیلی وقت پیش خوانده بودم٬ آخر های دبستان شاید. یک کتابی قهوه ای رنگ بود گمانم که قصه های خوبی داشت و آدم های قصه غالباً هم سن و سال خودم بودند. امروز یاد یک داستانی افتادم که اسمش خاطرم نیست اما ماجراش کاملاً توی ذهنم مانده و یادم است آن روزها خیلی دوستش داشتم... خیلی برایم مهم شده بود و احساس می کردم شاهکاری رو خوانده ام... ماجرای قصه هم چین چیزی بود:

... قصه از طرف پسری روایت میشه که گویا پسر خوبی بوده. داستان توی کوچه ها و بازی بچه ها پیش میره. یکی هست که خیلی تخسه از بچه های محل. که این راوی داستان رو خیلی اذیت کرده٬ یکبار توپش رو پاره کرده یک بار هم در جمع راوی قصه را کنف کرده بود که چه جورش رو یادم نمیاد. راوی قصه عزمش رو جمع کرده حال اساسی ازش بگیره و من در حین خواندن٬ همراه راوی قصه شدم و منتظر جبران مافات... تصمیم می گیره یک سکه یک تومنی گمانم با خودش ببره بره در خونه ی اون پسره و درِ خونه شون رو بزنه. قبل از آمدن پسرک به دم در سکه را با میخ جوری به زمین بچسباند که انگار همین جور روی زمین افتاده... چند تا از دوستانش رو هم برده بود جایی قایم شوند و وقتی پسره آمد دم در و سکه را که دید چشمانش برق زد و شیرجه زد سکه را بردارد و هرچه کرد دید سکه به زمین چسبیده همه منفجر می شدند از خنده و من هم که می خواندم با توصیفاتی که راوی از ایشون کرده بود شدیداً منتظر بودم. خلاصه داستان پیش می رود تا اینکه پسره ی تخس دم در می آید و راوی که قرار بود بگوید چرا صبح نیامدی و این حرفا کمی ناراحت می بیند پسر را که دلیلش اگر اشتباه نکنم کتک خوردن پسره ی تخس از پدرش بود یا یک هم چین چیزی... در همین اثنا راوی گفت: آرام آرام جوری که متوجه نشه پایم را گذاشتم روی سکه ی میخ خورده تا نبیندش و آنقدر سفت و یک پا وایسادم تا خدا حافظی کرد و رفت. وقتی اومدم سمت بچه هایی که قایم شده بودند تا بخندند گفتم الان سوال پیچم می کنند که چرا این طور کردی؟ گفتم: بریم بچه ها... همه با یک صدای آرام گفتند بریم...

آن روزها خیلی دوست داشتم این قصه را... مثل حالا که باز هم وقتی مرور می کنم٬ به آخر که می رسم یک جور احساس می کنم: آن روز٬ آن جا...  بچه ها یکهو بزرگ شدند... بزرگ.

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
شب ٬ سکوت ٬ کویر
 

شب ها که بیدار بودن را ترجیح می دهی به خوابیدن یعنی نمی خواهی که یکهو صبح بشود. دوست داری همراه این فعل استمراری بروی تا بشود ... صبح .

بعضی شب ها که سرت به کاری گرم نباشد (فیلمی٬ کتابی یا چت) حدود ساعت ۲ اینها یک خواب آلودگی سراغت می آید که این در حدود ۵ دقیقه طول می کشد و اگر بتوانی این ۵ دقیقه را دوام بیاری تمام است... تا صبح بیداری. اما مشکل اینجاست که معمولاً این خواب آلودگی کاذب یک تفکری هم با خودش می آورد که: من که الان چشمام داره میره تا ساعت ۵ چه جور... و این جاییست که نباید فریب بخوری. باید ایستاد و دید که شب چه عظمتی دارد. سکوت شب مخصوصاً حالا که با خنک شدن نسبی هوا کولر ها خاموش است و پیدا تر است٬ دست تو را می گیرد و با خودش می برد و اگر از خانه خارج شوی می بینی که همه خوابند ... احساس عجیبیست وقتی می بینی همه خوابند... بعد که یک چراغی روشن دیدی دلت گرم می شود...

...

بعضی شب ها که می روم برای خواب کمی که دیر بشود خورشید آهسته آهسته خودش را نشان می دهد و می افتاد روی زمین... اگر بیشتر بیدار بمانم تغیر رنگ این گرد پر نور را هم میبینم که زیباست... خیلی زیباست... انگار داری معجزه ی خدا را تماشا می کنی که هر روز صبح اتفاق می افتد و سابقه نداشته حتا یک بار لغو بشود.

خورشید شب را صبح می کند... خورشید ما را خواب می کند.

   من همسفر شراب از زرد به سرخ

            من همره آفتاب از زرد به سرخ

جمعه بیست و دوم شهریور 1387
حتی وقتی که می خندیم
 

ستون جلوی درب اتاق بابا پر از نوشته و دل نوشته و اینهاست. توی این چند سالی  که زیاد آنجا می رفتم ٬ میون اون همه فحش و تعریف و زنده باد مرده باد یک دو خطی کم رنگی بود که همیشه دنبالش می گردم می خوانمش و انگار صاحبش را می شناسم... با یک روان نویس سبز رنگ ٬ ریز نوشته بود:

 این روزها آنقدر تنهایم ... که احساس خدایی می کنم

 خیلی عجیب بود. بار های فراوانی که این را دیدم هی صاحب خط را تصور می کردم. یک پسر کم حرف و یله که موهای پخش و پلایی دارد. نه پخش و پلای ژیگولی ها... پخش و پلای بی خیالی و غربت.

اوائل احساس می کردم از شهری دیگر آمده آنجا و درس می خواند و تنهایی و ... اما بعد گفتم در شهر خودت٬ با دوستان و خانواده و اطرافیان اگر تنها باشی سخت می شود و این نوشته بوی همچین تنهایی را می داد...

این بار که رفتم ستون رنگ خورده بود و تمام نوشته ها زیر رنگ ها آوار شدند. حالا باقی نوشته ها زود می آیند. فحش ها و تعریف ها ... اما این یکی دیگر نه...

گمانم فارغ التحصیل شده باشد که آنجا رنگ خورده بود.

...

یاد می گیریم با هم باشیم٬ با هم بخندیم٬ با هم حرف بزنیم٬ ولی تنها باشیم ... هممون تنهاییم...

آره...راست میگی: یاد می گیریم با هم تنها باشیم.

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
چشم هایش
 

من بودم ٬ حسین و بابا... مختاری بود با حسین و محسنش... نیله چی و اردستانی و ما بقی. بابا و دوستانش که دوتا شیرجه می زدن و کمی هم به زور به همدیگر آب می خوراندند و بعد می رفتن یک گوشه تا هم کم کم خشک بشوند هم بحث کنند و ...

حسین با حسین هم که شرط می بستند با هم و هی طول استخر را می رفتند و می آمدن. و هر وقت گذرشان به من و محسن بخت برگشته در قسمت کم عمق می رسید همین جور برای تنوع و خجستگی یک هو می پریدن و کله ی یکیمان را می بردن زیر آب. تجربه ی دهشتناکی بود... مرگ را می دیدی اما می دانستی نمی میری و آبی که می خوردی ... زیاد.

می ماندیم من و محسن که در قسمت کم عمق می چرخیدیم و ۳ بازی بیشتر نداشتیم. اولی دویدن به عرض استخر بود که خیلی بی مزه بود جداً. دومی یک سکه ی پنج تومنی زرد رنگ بود که می انداختیم یک جایی و بعد مسابقه می دادیم که پیداش کنیم و اینها. این هم خیلی جذاب نبود.

اما بازی سوم بازی عجیبی بود ...

کل کل شدیدی شکل می گرفت و بعد با هم می رفتیم زیر آب و دست های هم رو می گرفتیم و هرکس زودتر می آمد بالا باخته بود...

هنوز خاطرم هست لحظه های زیر آب رو محسن با اون چشم های غلمبه زل می زد به چشم هام و من هی تحلیل می رفتم هی تحلیل می رفتم... چشم ها گشاد می شد و هی به محسن نگاه می کردم که بالا برود تا منم پشتش بیایم و او هم گمانم منتظر من بود.

هم می بردم هم می باختم اما جذابیت این بازی این بود که هر بار که می رفتیم پایین یک جور بود... یک رقابت پر کشش با خودت که بمانی یا بروی و این رقابت هیچ شباهتی به رقابت قبلی نداشت... خاص بود.هر وقت می خواستم زودتر از محسن بیایم بالا یک جمله داخل ذهنم می آمد و می رفت و من را با خودش می آورد بالا: ارزش نداره... بکّن بیا بالا. وقت هایی هم که می بردم یک فکر و یک ترس مرا پایین سفت نگه می داشت... احساس می کردم اگر الان ببازم یا کم بیارم آدمی می شوم که بازنده ست ذاتاً...

 

این هارو نگفتم تا نتیجه ای بگیرم اما هنوز گاهی بین این دو نگاه می مانم. گاهی می بازم و گاهی آنقدر می ایستم تا ببرم. منتها برد هم برد های اون موقع... بردهای الانه این نگاه را در پی دارد که: حالا ارزشش رو داشت؟!

...

پی نوشت:  پسر کوچیکه ی نیله چی اسمش گمانم محمدرضا بود. اون هم که کمی از ما کوچیکتر بود می آمد وگوشه ی استخر می ایستاد با آن مایوی سفید مسخره اش... خشک خشک بود. داد می زدیم: ممرضا چرا نمیای تو؟ بابا کم عمقه... می گفت: نه... سرما خوردم مامانم گفت آب سرده نرو... و ما که می خندیدیم چون محمدرضا می ترسید از آب٬ با آن مایوی سفید رنگش...

...

۱۲ سال پیش...

چهارشنبه بیستم شهریور 1387
 

هوا را از من بگیر

           ...

               خنده ات را هم .

 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
چرخش استراتژیک
 

دوستی بود به سال دوم راهنمایی به نام محمد می آبادی که چند ماهی دوست بودیم و بعد قهر عمیقی با هم کردیم. طوری که هنوز که هرازگاهی یادش می کنم و دایره ای بالای سرم حاوی تصویر او شکل می گیرد کنار عکسش یک ضربدر هست که یعنی با ایشون قهریم...

الان یهو یاد سحری افتادم که در خانه شان با هم خوردیم و تمام پیش فرض های ذهنیم را دگرگون کرد این خاطره... شاید برگردم و پیداش کنم اگر بشود...اوستا٬ باستان غربی گمانم. اگر هنوز آنجا باشند پیدا می کنم.

مو های وزی داشت با صورت سبزه و کلاً داشت می خندید همیشه . منم به کل در حال خندیدن بودم. اما هر وقت توی کلاس یا حیاط نگاه ها یکهو به هم تلاقی می شد خنده را ور می داشتیم و چهره را این جور می کردیم که یعنی از این که دیدمت روزم خراب شد و اینها . محمد هم که همیشه هروقت هر کجا مرا می دید (در دوران قهری) می گفت: ای بابا. من هم چیزی می گفتم اما خاطرم نیست دقیقاً... چیزی بود شبیه این که: اه اینم که اینجاس ... یا: بازم تو؟! البته اینها زیر لب گفته می شد ها...

...

میرم پیداش میکنم. آره ... اینجور بهتره

یکشنبه هفدهم شهریور 1387
موسیقی تلفیقی
 

بعضی صبح های نزدیک ظهر که می خواهم کم کم از خواب بیدار شوم کسی خانه نیست و همه به اتفاق از خانه بیرون زده اند... مامان از خانه که می خواهد بیرون بزند کولر را خاموش می کند. بعضی اوقات هم که برق نیست و کولر خودش خاموش می شود... یک سکوتی می افتد روی خانه... و بعد من یک صدایی را می شنوم. خیلی اوقات کم بودن بیش از حد یک صدا آنقدر گوش ها را کنج کاو می کند که بهتر می شنویشان مثل همین:

شیر آبِ ظرفشویی چکه می کند این جوری: دینگ  دینگ   دینگ

شیر آبِ دستشویی هم که کمی هرز شده چکه می کند این جوری: دین  دین   دین

و بعد این دوتا با هم تلفیق می شوند و به آهستگی و در سکوت خانه  آواز می خوانند و من هی توی جا غلت می زنم و تنبلی را با گوش دادن به این آوا توجیه می کنم و بی صبرانه منتظر اتفاقی هستم که به اجبار از جا بلند شوم... آیفون ٬ تلفن ٬ زنگ موبایل و ...

فعلاً به موسیقی گوش می دهم که می خواند:

دینگ  دین دین  دینگ...

شنبه شانزدهم شهریور 1387
فرهاد... آن گوشه سمت راست

 

هنوز هم که هنوز است بعد از ۷ سال گوش دادن مدام به ۲۰ ترانه ی  ۴ دقیقه ای تازه ای و دست نخورده. هنوز با گوش دادن به آوای تو غمگین می شوم و شاد . باور کن نمی خواهم غمگین و شاد را کنار هم بیاورم که مثلاً یک کار ادبی کرده باشم... نه به خدا. همین که می گویم. صدای تو معجونی از غم و شادی به من می دهد... آواز تو ترکیبی از قصه و غصه به من می دهد... تو نوستالژی مدامی که تمام نمی شوی. عکس هایت با اخم ٬ بی اخم معدودی هم لبخند... معدودی.

لبخند های معدود... تازه مُرده بودی که امیر قادری یک ویژه نامه برایت کار کرده بود عکست را بزرگ روی جلد کار کرده بود... همان عکسی که می خندی و تیتر زده بود: نگاه کنید٬ فرهاد دارد می خندد...

حالا ۶ سالی می شود که مُردی. ۹ شهریور ۸۱ و من هی مرور می کنم:

عکس روی جلد آلبوم برف را که لباس سپید داشتی با موهای سپید... یک جور خاصی داشتی به سمت راستت نگاه می کردی... اتگار چیزی بود که ما نمی دیدیم.

همان ویژه ای که قادری کار کرد... با خانواده ات صحبت کرده بودند. بچه ها می گفتند می رفتی داخل اتاق... تنها ... می نشستی و آرام برای خودت سوت می زدی. از همان سوت زدن ها که می دانی... تنها.

مصاحبه ات با رادیو بی بی سی با آن مجری جلف که فکر کرده بود تو هم یکی هستی مثل ما بقی... "فرهاد جون چرا نمیای این ور" خندیدی و گفتی " کدوم ور؟" ... "این ور آب دیگه... لس آنجلس" و کمی مکث کردی و گفتی" خب راستش من اینجا رو دوست دارم... آدماش رو..." خاطرم نیست مجری بعدش چی گفت... خاطرم هست اما که وقتی این رو گوش می دادم مُرده بودی دیگر...

سال پیش بود گمانم که اون آقای ترانه سرا داشت به مناسبت مرگ تو داستان تعریف می کرد که: فرهاد را من فرهاد کردم با ترانه هام... و کسی نبود که به ایشان جواب بدهد فرهاد به واژه خیانت نکرد و خواندش... چه می فهمید اصلاً... خاطرم بودها که مُرده بودی دیگر...

...

شب است مثل همیشه... ۳ نیمه شب و من دارم از تو می نویسم و تو هم می خوانی و می خواهم این چند خط را تمام کنم که می گویی:

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

و بعدش چون اجرای زنده بود و اینها یک نفسی می کشی انگار گل را بو می کنی و من هم یک نفسی می کشم... انگار تو را بو می کنم و فکر می کنم اگر زنده بودی پیدایت می کردم و می گفتم:

صدای تو دوباره مرا برد

  به کوچه های تنگ پا برهنگی

                 به عصمت گناه کودکانگی

    به عطر خیس کاهگل...

و من تردید می کنم در این نیمه شب نزدیک صبح... که تو بتوانی بمیری. من تردید می کنم آقای آوازه خوان...

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
در ستایش گذر زمان
یکم.   عادتی از قدیم داشته ام و همچنان هم دارم که شب هایی که خوابم نمی برد بالشت زیر سرم گرم می شد و اعصابم خرد می شد و من چند دقیقه یک بار بالشت رو بلند می کردم و به روی دیگرش که کمی خنک تر بود می گذاشتم و این چند باری تکرار می شد تا اینکه خوابم می برد... اکثر این مواقع زمان هایی بوده که دوست داشتم زودتر خوابم ببرد هرچند قرار نبوده صبحش اتفاق خاصی بیفته اما خود سپری کردن این شب ها بردی بود...

زندگی این روزهایم شده مثل همان بالشتی که زیر و رو می شد هی... و چقدر من بالشت را به آن رو می گذارم و خوابم نمی برد. ۱۰ روز هم که به اصفهان بروم همان است که بود... قصه همان طورست.

دوم.  عصری دوستی مسیجی داد که: اینم ماه رمضون که اینقدر منتظر بودی... و من خندیدم که راست می گوید. هر وقت سال که باشد یاد دم اذان های ماه رمضون بیفتم دلم غنج می رود. برای ربنای شجریان و اذان موذن... برای سفره ای که زهرا از یک ساعت قبل اذان با حوصله ای حیرت انگیز پهن می کند و من دلم نمی آید از خرماهایی بخورم که یکی یکی وسطشان گردو گذاشته...

یاد اولین روزه ی کامل می افتم... دبستان بود و عدل هم زنگ ورزش. نا خود آگاه چند بار دویدم سمت آب خوری دم آب خوری که می رسیدم یادم می آمد و چه لحظه ی خوبی بود... چه احساس خوبی بود که اول غمگین می شدم از ادامه ی عطش و بعد یکهو شاد می شدم بر می گشتم و می رفتم. هجرتی بود از غم به شادی...

سوم.  اینجا را تازه کردم شاید فرجی بشود و  کسالت و رخوت بروند پی کارشان. اسم وبلاگ را هم عوض کردم که احساس می کردم عنوان به نوشته ها نمی آید و حالا شاید بیاید... شاید هم نیاید... اصلاً مگر فرقی هم می کند؟؟ البته من فقط تصمیمش رو گرفتم و پسر عمه ی عزیز سینا لوگو را (همون که بالاست) طراحی کرد که دستش درد نکنه و دوست عزیز معین هم باقی قالب را درست کرد و خیلی لطف کرد... باشد که این دو جملگی رستگار شوند...

...

پی نوشت: دعای سحر اولین روز ماه رمضان شروع شده... چند دقیقه قبل یکی از روحانیون معزز منبری رفته بود و تلوزیون داشت پخش می کرد. بحث گویا راجع به قدرت خداوند بوده که این بزرگ می فرماید: :"شما شتر رو ببینید... خار می خوره شیر میده. سانتریفوژ کار گذاشته داخلش...الله اکبر  " لذتی دارد این نیمه شب ها با این بیانات غافلگیر کننده... لذّت.