
۱. بعضی اوقات هست دراز می کشم بعد همینجور هی می خواهم از جا بلند شوم به کارم برسم... هی فس فس می کنم... ۱۰ دقیقه ٬ ۲۰ دقیقه ٬ نیم ساعت هی می خواهم بلند شوم نمی شود تا اینکه یکهو یک قوه ی قاهره ی خیلی قدرتمندی مرا از جا می کّند... یک جوری انقلاب است. مثل قوه ی کاریزما در انقلاب های بزرگ دنیا...
حالا سرِ کلاس رفتن برایم این جور شده... سر کلاس همه کار می کنم جز گوش دادن به استاد. کتاب٬ مجله٬ جدول و حتا کاریکاتور کشیدن و اینها اما گوش دادن به استاد... حرام. هی می خواهم جزوه ها رو بخوانم و به درس برسم... هی نمی شود و هی نمی شود...
کجاست این قوه ی کاریزما برای حدوث این انقلاب... کجاست؟
۲. چند وقتی بود این وقت شب را ندیده بودم... خیلی خوب نیست مثل تابستان. من که خواب را ترجیح می دهم... جداً.
۳. پیاده روی... تازه کشفش کردم !
۴. انگار تمام این غزل را برای بیت پنجمش گفته بود لا مصب. باید آرام آرام ۴ بیت اول را بگویی بعد که می رسی به اینجا مکثی کنی و ... بعد:
حتا اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
این بیت را باید جور خوبی خواند... حیف است الکی بخوانیش.
از زیر گذر که رد شدیم و آزادی معلوم شد گفت: آخیش... چه ترافیکی بود آقا تا رسیدیم آزادی٬ لا مصب.
بعد مرد کنار راننده که میانسال بود جواب داد: آقا رسیدن به آزادی سخته... خیلی. راننده دنبال حرفش را گرفت که بعله از امام حسین تا آزادی... مرد میانسال پرید وسط حرفش که: به امام حسین رسیدن هم سخت شده... راننده هم گفت: خب ٬ نه مثل آزادی واسه امام حسین رفتن میشه انداخت همت و بعدش یادگار و از اونجا...
بعد از یک ترافیک مزخرف٬ رندی بی بدیل مرد میانسالِ خوش صدا و سادگی راننده مرا سرِ ذوق آورده بود حسابی و بر خلاف دو نفر بغلی که بی حال بودند٬ من با شوق نگاه می کردم به دو نفر جلو که مرد میانسال (حالا موهای جو گندمی ش را هم می دیدم) انگار می دید که من زل زده بودمشان یکهو برگشت و گفت: جوون به نظر تو چی؟ رسیدن با آزادی سخت تره یا امام حسین؟ این آقا (آقای راننده) که میگه آزادی سخت تره...
تا آمدم که جواب بدهم برگشته بود... یعنی جواب نمی خواهم یا یک همچین چیزی. من هم تکیه دادم و خندیدم... خوب بود.
بعضی اوقات کسی را می خواهی که جلوت بشیند و تو هی حرف بزنی و حرف بزنی بعد آن طرف سرش را چند ثانیه یکبار و با آهنگ زمانی خاصی تکان بدهد یعنی آره می فهمم. حتا نباید حرف بزند یک جاهایی می گوید: نچ نچ و یک جاهایی بدون باز شدن دهانش می گوید: اوهوم اوهوم...
در اینجور مواقع چشم های طرف کار مهمی می کنند. باید جوری چشمش را تنگ کند و به دهان تو نگاه کند انگار دارد صدای تو را با چشمهاش می شنود... این یعنی درگیر شده با مسئله.
خدا پیغمبری تو هم باید حواست جمع باشد چرت و پرت نگویی یک وقت...
...
بعضی وقت ها هم همچین کسی رو نمی خواهی... حتا نمی خواهی کسی باشد و راجع به سیاست و سینما و فوتبال و اینها هم حرف بزنید.بعضی اوقات دلت می خواهد بدون موسیقی گوش دادن هی بخوابی یا خیره بشوی به جایی و فکر کنی... بعد بخوابی.
...
شب به خیر
دیشب بعد سال ها سیمای ضرغامی کلاه قرمزی و پسر خاله را نشان داد و به حسنات بی شمارش افزود.
من که تازه بیست ساله ام اما بزرگتر هم که بشوم٬ همین که داستان برسد به جایی که کلاه قرمزیِ کبیر از اداره رانده بشود ٬ بیاید پایین و با آن بغض و اندوه آهسته و کش دار بخواند: آقای رارنده آقای رارنده... من هم اندوهم انبوه می شود تا جایی که می خواند: می گیم و می خندیم و شادیم و سر خوش... اینجا ٬ من اینجایش را دوست دارم مثل شلوار سبز و بلوز راه راه آبی سفیدش که هنوز دوست دارم و باز اگر به آنجا برسد که دایناسور زانویش را روی هیکل کلاه قرمزیِ چسبیده به بیخ دیوار فشار بدهد و این عروسک٬ این اسطوره فشرده بشود داد می زنم: هوی... خفه شد!!
خب نسل ما که کارتون و انیمیشن خاصی که برای داشتن٬ ندارد. برای من که تنها دو نفرند. کلاه قرمزی و مجید.
مجید... نوستالژی عصر های جمعه٬ شعرخوانی مجید سرِ صف٬ کلاس آقای احمدی و بی بی. که اینها کنار هم بی نهایت است انگار. داستان میگو ٬ اردو ٬ جدول ضرب و ... نه اینها چیزی بود و هست فراتر از یک برنامه کودک. چیزی مثل فرهنگ که خاطره می شود و خاطره ای که فرهنگ می شود.
خیلی دوست دارم مجید را٬ همان مهدی باقربیگی را روزی جایی ببینم و مثل دوستی قدیمی که دلهره هایش و دغدغه هایش را داشتم در آغوش بگیرمش و هم را ببوسیم... خیلی.
کلاه قرمزی عروسکی بود که جایش حرف می زدند اما نه... این طور ها هم نیست. اعتراف می کنم که هیچ وقت شک نمی کردم و نکردم این عروسک واقعاً نفس نکشد٬ غصه نخورد٬ نخندد و ... گیریم حمید جبلی هم جایش صحبت کند. خب دلیل نمی شود که.
مجید هم آدمی واقعی بود که هیچ وقت نخواستم باور کنم که بزرگ می شود و از آن دنیا٬ حیاط و حوض وسطش خارج می شود. نه... خدا نکند وارد دنیای واقعی خارج از قصه ی پور احمد بشود... خدا نکند.
...
گیتی اگر تو برایت خیلی دور از ذهن نیست که بروی من برایم خیلی دور از ذهن است که دوباره نروم سینما و کلاه قرمزی را نبینم. خیلی دور از ذهن ...
...کار به جایی می رسد که تا صدای آواز شجریان می آید ترش می کنی و حالت از اینی هم که هست بد تر می شود. این زمانی ست که تو باید بهترین تصمیم را بگیری و هی سعی نکنی که آن رمز و راز عجیب کلمات را از صدایش به زور بشنوی... این زمانی ست که تو نباید هی ضجه موره کنی تا وقتی می گوید: مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم دوباره تازه بشوی حتا آنجا که بعد از خواندن این مصرع با صدای خیلی آهسته می نالد: که بی یاد تو بنشینم...که بی یاد تو بنشینم
خب بعضی اوقات نمی شود.
باید بگذاری کمی زمان بگذرد... درست می شود.
تو کجایی پس اگر نباشی میان چشمان مستمند کودکی که روی دوش پدرش می خواهد دستش به ضریح تو برسد... پدرش را که نمی دانم چه می خواهد اما کودک فقط گمانم می خواهد به ضریح برسد. خاطرم هست منم روی شانه های بابا و صد تومن مچاله در دستم که دلم نمی آمد بندازمش... اما می انداختم.
تو کجایی اگر نباشی لای بغض این جوان خوش سیمای کنار من... که چند متری ضریحت ایستاده و جمعیت را نگاه می کند. عرقچینی روی سرش است و نگاهش که می کنم بغضش نمی شکند. چند ثانیه یکبار اشکی از روی محاسن مشکی زیباش سُر می خورد پایین... یعنی تو نیستی میان محاسن و اشکش؟
بلاخره یک جایی از این سقف بلند باید یک صندلی ای ٬ چیزی گذاشته باشی و نشسته باشی... قسم می خورم که نشسته ای و می بینی وگرنه این پیرمرد با که صحبت می کند اینطور بلند بلند که: آقا آقا امام رضا امام رضا. اگر صدای این پیرمرد را از داخل همین صحن نشنوی که دیگر... پیرمرد فریاد می زند.
هستی دیگر٬ از یک گوشه ای داری می بینی این دست ها را که روی ضریح نقره ایت انگار دارند می رقصند. انگار که نه... از دور که می بینم این دستهای پیر٬ جوان و کودک با آهنگ این همهمه و تنفس می رقصند و چه هماهنگ... من که فکر می کنم چه خوب است که ضریحت نقره ایست و طلایی نیست. تو اما یک گوشه ای نشسته ای و به دست ها نگاه می کنی... که می رقصند.
اینجا یک بویی دارد که بوی عطر هم نیست... تسبیحی بود میان مُهر های حرم... لابلای ریشه های سبز رنگ مُهر به اندازه ی یک بند انگشت از این نوار های سبز رنگ پارچه ای بود که از کربلا می آورند. گره خورده بود به ریشه های تسبیح. بو می کشم ... این نوار پارچه ای سبز رنگ بوی مشهد را می دهد که بوی عطر هم نیست... بوی مشهد است.
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می رسند
...
و هستان می رسند
يک سال گذشت آقای امین پور...
و من فكر مي كنم چه خوب است كه شاعر يك نسل در جواني بميرد. گيريم چند دفتر هم كمتر شعر بگويد اما چيزي كه مي ماند شعر هاي داخل دفتر نيست كه فقط. من نمي توانم به نمايندگي از نسلم حرف بزنم اما مي توانم از كسان بي شماري صحبت كنم كه شعر را دوست داشتند و شعر شاعران قبل تر از شما را هم خوانده بودند و شعر هاشان را دوست دارند اما شاعر نداشتند و بعد كه به شما رسيدند...
وقتي به شما رسيديم با آن چهره ي محجوب جنوبي و چند دفتر شعري كه براي ما كافي بود هي زمزمه كنيم و سير نشويم انگار گمشده مان را پيدا كرديم و تا آمديم كه به شاعرمان عادت كنيم... مُرد.
حالا شما نيستي و شعر هايت هست و عكسي روي گوشه ي ديوار كه لبخندي زدي و يك جور هايي زير چشمي به آدم نگاه مي كني و من هنوز هم فكر مي كنم نسلي كه شاعر نداشته باشد مثل شهري كه شاعر نداشته باشد ويران و زلزله زده ست...
يك غزلي هست كه خواننده ي خدا بيامرزي متاسفانه آن را خوانده بود و كمي كم لطفي به شعر شده بود اما بيت دومش حتا پس از اين خوانش زنده و جاندار است و براي من مثل يك فيلم است كه زده اي روي دورِ تند و همه ي چيز را با اين يك بيت مي بيني و چه زيبا هم مي بيني:
چو گلدان خالي لبِ پنجره
پر از خاطرات تَرَك خورده ايم
و من همچنان فكر مي كنم شاعر يك نسل در جواني اگر بميرد سخت است اما ماندني تر مي شود حتا اگر حكومت تلاش بكند تا مصادره اش كند. آن هم شاعري كه حتا از همين لبخند هاي هميشگي اش هم تحويلشان نداد.
بله خيلي چيزها و خيلي آدم ها قابل مصادره نيستند.
راستي ببخشيد كه گفتم آقاي امين پور... الكي بود مثل وقتي كه جايي داشتي ظهر روز دهم را مي خواندي و يكهو بغضت شكست و چند لحظه خودت را نگه داشتي و بعد سرت را آوردي بالا به عموزاده خنديدي و گفتي الكي بود و عموزاده وقتي مُردي هي مي گفت الكي نبود... قيصر. الكي نبود درد هاي بي بهانه ات الكي نبود.
تو را قيصر بخوانيم بهتر است. چه اسم زيبايي...
هرازگاهی یک جمله ی ناب از توی دهانش در می آید... و دل من غنج می رود وقتی چشمانش را ریز می کند ٬ به من نگاه می کند و مرا نمی بیند انگار ٬ بعد یکهو می گوید:
"می دونی... من یه سوراخی توی زندگیم هست. هر کاری می کنم نمی تونم بپوشونمش. هی خالی میشم... هی خالی میشم"
...
دیگر کم کم دارد به قضیه ای ثابت شده توسط استقرا برای من تبدیل می شود... حالت که خوب باشد ٬ اتفاق های خوب بیفتد ٬ آدم ها همه خوب باشند و خلاصه همه چیز خوب باشد... باید ترسید.
اتفاق بدی قرار است بیفتد و حتا افتاد... همین الانِ الان.
...
یک جای شاهکار "عروس مرده" هستش که اون پیرمرد عاقل و کشیش دنیای مردگان وقتی می آید به دنیای زنده ها با این که قدرت در اختیار اوست و آدم مرده ها می توانند آدم بد قصه را مجازات کنند اما می گوید: "ما باید به قانون جایی که هستیم عمل کنیم" ...
کجایی آقای تیم برتون که آدم زنده ها هم به قانون توجه نمی کنند. جایی برای پیرمردها نیست را دیده ای؟ دنیا و دوره زمونه عوض شده برادر؟
حالم از دنیای بی قانون و آدم های بی قانون به هم می خورد
آدم بد هم ساموراییِ ملویل و فصل انتهایی فیلم وقتی هفت تیر آلن دلون خالی بود... چه بر سرِ این دنیا آمد؟
...
سکوت سرشار از ناگفته هاست
من چه قدر از این جمله و جمله های شبیه به این بدم می آید... جداً این مزخرفات چیه؟
...
شب به خیر