
ای کسی که قلبها رو عاشق میکنی وانگهی چشمها را گریان
ای کسی که شب را روز میکنی و روز را شب... فرمانشان میدهی
ای که هوای بندگانت را داری... نزدیکتری به آنها از رگ گردن... نزدیکتری به فرزند از پدر حتا
... با شما هستم جنابِ خدا... حوِّل حالنا الی اَحسن الحال
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم... با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو....
* فرهادِ عزیزم... فقط میخواستم بگویم به آخر که برسد... همچین که به نفس نفس زدن بیفتیم از دویدنها و نرسیدنها٬ خسته بشویم از بغض کردنها و خندیدنها و آخرش بشینیم و زل بزنیم به جایی و تازه بفهمیم هرچه کنیم تنهاییم و تنهایی چاره ندارد... بعد منتظر بهار بمانیم و غصه هم بخوریم که سال به سال دریغ از پارسال و اینها...
بعد از همه ی اینها صدای تو ٬ زمزمه کردنها و مم مم کردنهای زیر لبیات ٬ سوت زدنها و حتا سکوت تو... من یکی را که بد جوری آرام میکند. همیشه گفتم تو معجونی هستی از غم٬ شادی و اندوه و سرخوشی توامان و من لاجرعه این معجون را سر میکشم. کاری هم ندارم که نهمین روز از شهریور سال ۸۱ یک آقای فرهاد مهرادی مُرد... خدا رحمتش کند. من که یادش را و خودش را گذاشتم لای کتاب و خشک شد و خاطره شد و ترانه شد و : بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب.
آقای عزیز دل و دماغ نوشتن نبود که...
حسرت بود و بعد از خواندن بیانیه حسرت جمع شد با این بغضِ لعنتی. حسرت این کاری که ما کردیم از یک سال پیش و ماه پیش نتیجه داد و آمدی محکم گفتی: میآیم و این آمدنت تمام دل خوشی ما شد و تمسخر جبر تاریخ. ما بزرگ شدیم... ما بچههای خوبی شدیم...ببین دیگر کمتر داد و هوار میکنیم... ببین دیگر منطقی شدیم.
عبای خوش آب و رنگت کش میآمد... میکشیدیم ها اما نمیآمدی.
کاری به اینها ندارم اصلاً... فقط دلم چنگچنگ شده. حالا این دلِ چنگچنگ شده را در نظر بگیر و این عادل لعنتی توی چَت یکهو بیسلام و علیک می گوید: یادِ جنگ صفین میاُفته آدم... اونجا که مالک گفت فقط یه شمشیر مونده... از کاندیداتوری انصراف نداد از ریاست جمهوری انصراف داد.
اون بغض شاید بشکنه با این حرف و من که دارم فکر میکنم خیلی چیزها موند... خیلی چیزها از این معرکه برای ماها یادگاری میشود. این بغضها و این خندهها همه ثبت میشود جایی... عزیز. باید سیاسی فکر کرد... ایستاد٬ کار کرد و حواسمان باشد مثل شما مناسبات اخلاق را جاندار از جنگل سیاست بکشیم بیرون... باید پایمان نلغزد.
... باید ببینیم و یادمان باشد و اگر شد برای بچههامان هم تعریف کنیم: یک روز یک آقایی اگر آمد که فدا بشود برای اخلاق آمد٬ همان آقا اگر کنار کشید باز هم بخاطر اخلاق بود. برای اینکه به ما یاد بدهد میشود سیاستمدار بود اما سیاس نبود. میشود رئیس بود٬ ماند و رئیس هم نبود.
آقای خاتمی عزیز... ببخشید نوشتهی به درد بخوری نشد واقعاً٬ بس که حالِ بی حالی دارم. اما بیا یک کاری کنیم. میخواهم در آغوش بکشمتان و من الان بعد از خواندن این بیانیه یک چیزهایی که از شما توی دلم مانده بود مثل کم گذاشتن ها٬ مثل جاهایی که حواستان به ما نشد و ... من اینها را که شاید درست هم نباشند را ببخشم و شما هم ما را ببخشید.
آقای خاتمی بیا با هم دوست بشویم... رفیق بشویم.
* توکلتُ عَلی الله و هو حَسبهُ
ای غزلوارهی پایانی دیوان نبوت
حجت بالغه شاعری حضرت باری
یوسفستان جمالی هنرستان خیالی
شکرستان وصالی ز شکر شور برآری
تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت
سیر چشمی تو٬ رسالت به تجارت نشماری
خرداد... ماه ترانه سرایی ماست
خرداد... ماه ترانه سرایی ماست؟
خرداد... ماه ترانه سرایی ماست ؟؟
* ترس که نه٬ اما نگرانیم... نگران.
حاج آقا من اینجا آدم سیاسینویسی نیستم اصولاً...
اما این چند روز خیلی به شما فکر میکنم. بحث میر حسین یا خاتمی که مطرح شده٬ این بحث که باید کدام بماند کدام برود با این دوتا چه باید بکنیم و اینها... یاد شما میافتم که چند ماه پیش شما معضلی شده بودید ها... الان همه میگویند این دو تا... بحث اصلاً از کسِ دیگری نیست.
حاج آقا... میگما... ارج و قرب هر کس توی دست خودش است.
صبح که بیرون میروی ٬ دانشگاه و سینما و جلسه به انضمام کلی پیادهروی... تا نزدیک ۱۰ شب که به خانه برسی و لله که درآوردن کفش هم جهاد اکبر است جه برسد به استحمام.
باید اول آب داغ را باز کرد و بعد کمکم سرد را بش اضافه کرد تا چیز خوبی بشود. زیرِ فشار زیاد آب خودت را میچلانی تا خستگی از تنات در بیاید و تا میخواهی دست ببری سمت شامپو... آب کمی هنهن میکند و قطع میشود.
بعد از ۲ روز صبح تا شب بیرون بودن با این موهای چرب و تنِ کثیف که حالا خیس شدهاند این انتهای بد شانسیست. داد میزنند که:
ـــ صبح تلوزیون زیر نویس کرد که از ۱۰ شب تا ۱۰ صبح آب فلانجا تا فلانجا قطع میشه... اینجا جزء اونجاس؟
ـــ ساعت چنده الان؟
ـــ ۱۰ و پنج دقیقه
ـــ وای
خستهای... مینشینی و تکیه میکنی به دیوارِ حمام. با خودت فکر میکنی چه روزهای گندی شدهها... این در و اون در زدن های انگار الکی٬ خستگیهای بیدرمان و گم شدن توی حجمِ دلگرفتگی های این روزها... همینجور که فکر میکنی و خستهای و خستهای آب هم از روی موهای چرب میچکد روی لب و لوچه و با مزهی شور اش اعصابت را به هم میزند. آب ماسیده روی بدن یک سوزش و خارشی هم دارد خب... باز فکر میکنی: چی میشد که الان آب بود با فشار زیاد با شامپو با...
تکیه بر دیوار حمام و بوی عرق خیس خورده که با خشک شدنش بیشتر هویدا میشود شامّه را پر کرده... جمع میشود با آن خستگی و گیج میشوی.
یک حالتی هست کلاً که نه خوابی و نه بیدار. چشمها مرزِ میان دیدن و ندیدن می شوند و هم میشنوی و هم نمیشنوی... شاید بشود گفت خلسه.
از این حال خلسه مانند با صدای ریزش یک شرّه آب میپری. با تردید٬ آرام میروی سمت اش و میدانی که آب روی دوش است. از آن پایین که نشستی نگاه میکنی به بالا... به دوش. چند چکه می ریزد روی صورتت. پلک که میزنی٬ میبینی یک لشکرآب دارند از بالا به سمت تو هجوم میآورند... مثل موج.
...
ـــ زنگ زدیم اداره آب٬ ما جزء اون منطقه نیستیم. گفتن لوله ترکیده الان آب میاد... اومد؟
جواب نمیدهم. آب آمده بود و من را بغل کرده بود. معجزه گاهی همین...
پیاده شوید جملگی هل بدهیم...
این ۸۷ لعنتی خیالِ تمام شدن ندارد انگار.
بله٬ قبول دارم که ما هر روز و هر ساعت میان قضاوتهای اخلاقی قرار میگیریم و عجیب روزگاری شده که مرز ها آنقدر باریک و نامرئی هستند که میمانی پایت را کدام سو بگذاری و داستان همین جاست که حد وسط نداریم. در بازیهای اخلاقی که زمانه با ما میکند یا میبری و یا میبازی... مساوی نداریم.
و رحمت خداوند بر فیلمسازی که دوربیناش را کمکم از پیرامون و اجتماع منتقل میکند به درون آدمها و زیاده رحمتی هم برای امواتش که دست به شخصیتها نمیزند و صیقلشان نمیدهد٬ تنها میکاود و به عمق میرود... حالا با دوربیناش٬ با قلماش و با دلش تا کجا پیش برود...
* آنهایی که میخواهند دقیقاً روی مرز باریک اخلاق راه بروند٬ همانها که نه توان برنده شدن دارند و نه یارای باختن... ویران میشوند. درست است که ماشین اینها توی گل گیر نمیکند اما باید دست و پا بزنند٬ باید تقلا کنند تا سرآخر یک طرف بیفتند... قانون است٬ مساوی نداریم.
به وقت نرد بازی باید حواست باشد که دو کار میکنی... یعنی دو بازی میکنی. یکی بازی با مهرهها و حرکت آنهاست و دیگری خودِ تاس ریختن. باید تاس را سرخوشانه ریخت٬ بیاسترس و کم توقع.
انتهای فیلم زاغهنشین میلیونر٬ جمال و یحتمل تماشاگر به آنچه میخواسته رسیده و ۲۰ میلیون روپیه وقتی جمال جواب سوال آخر را نمیداند از موضوعیت افتاده. از اول تا آخر مجری پشت سر هم میگفت: درست جواب دادی... این آخری انگار باید غلط باشد. باید حدس بزند... یک جور با یک سرخوشی و بی توقعی گزینهی شانسی را میگوید... باز هم درست است. همینه
* تمامِ فیلم و عظمت شگفتاش در قصهگویی به اضافهی رسوخ قطرهچکانی شخصیتها در آدم یک طرف و رقصیدن کودکیهای جمال و لاتیکا در انتهای فیلم هم یک طرف... بینظیر
نذر کردهام برای تو اگر خوب بشوی یک بسته شمع بگیرم. توی سقاخونهی کوچه مهدیخانی روشنشان کنم. برم داخلِ مسجد نمازم رو بخونم تا بیایم شمعها تمام شده باشد...
تا بیایم غصههای تو تمام شده باشد.
قبول دارم گاهی یک خدایی میشود٬ کاری به کارت ندارد. گاهی خدایی میشود که کاری به کارت دارد٬ یعنی شامهات شمیم خداییاش را بو می کشد و تنات وزن خدایی او را روی هیکلت حس می کند.
یک خدایی هم میشود گاهی... که چوب لای چرخ آدم میگذارد. خنده را بغض میکند و بغض را گریه...
من میگویم این آخری را قلم بگیر. بعد فکر میکنم چه گریه بیندازد و چه خنده باز خداست و باید به بودنش دل ببندی.
آن هایی هم که خدا ندارند بودایی٬ ذنی٬ شینتویی یا بت و صنمی برای خودشان دست و پا میکنند. چنگ میاندازند به چیزی که از جنس این زمین و آدمهاش نباشد. آخر باید یک چیزی باشد که شب وقتی از خواب می پری دلت بش قرص باشد یا نه؟ وقتی همه خوابند٬ خانواده٬ دوستها... یکی باید بیدار باشد.
...
بگذار چوب لای چرخات بگذارد. خدا که بهتر از چرخ است کلاً.
صبرتُ علی عذابک... فکیْفَ اصبرُ علی فراقکْ