تبليغاتX
مشق شب
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
صفا و مروه
 

با عرض سلام و ارادت

خدمت استادنا عبدالکریم سروش محبوب مؤمنین به روشن‌گری٬ دردمندی و دلیری٬ مشهور مسلمین به فصاحت٬ بلاغت و صلابت و منفور مارقین به اصلاح٬ افشاء و احیا‌ء که برآیند اینها می‌شود مایه‌ی فضل و فخر و فهم برای ما جوانکانی که دلی در گرو دین مبین٬ سری در سودای تجدد در کمین و دستی در پی آزادی بیش از این داریم و نداریم غصّه ای بیش از این.

دلتنگتان هستیم و یاد شما دلمان را تنگ‌تر می‌کند که جنابش آن سوی دنیا٬ این سوی غربت شرح غریب و عجیب فراق مولانا از شمس٬ فراغ شمس از دهر و تفسیر و تبیین مثنوی می‌کند برای دانشجویان مو بور٬ چشم زاغ و زبان نفهم (به لحاظ فارسی نفهمیدن) و این دل تنگ‌ترِ ما نمی‌تواند تصور کند که با آن کلام سحر انگیز هرازگاهی  نفرمایید:

ای حیات عاشقان در مردگی    دل نیابی جز که در دلبردگی

القصه٬ غرض از مزاحمت و مکاتبت تصویر حک شده‌ی شما روی آن جریده‌ی فخیمه نبود که آن به دست کارتونیست چیره‌ای خلق شده بود. غرض ما یحتوی آن مصاحبه هم نبود که جای سخن بسیار دارد اما ما هم جسارت نکرده سخن استاد را ناصواب بخوانیم. طعنه‌ی طاعنان و سخره‌ی ظالمان است که ما را به کتابت این جریده کشانیده است. تماس و پیام و هرهر خنده که: سروش‌تون هم که کروبی‌چی شد... یا بازم به میرحسین رائ می‌دید و خزعبلاتی از این دست که بوی یاوه می‌دهد و به تعبیر شما٬ ما هم هنر را در این بی‌هنری ها نمی‌بینیم و به مثال ستون‌نویسان جریده‌ی اعتماد ملی دفتر معرفت به آتش مخاصمت نمی‌سوزانیم که جایی سیاست‌ورزی را قیصر و فرمانی می‌خواهند و اگر نگرفت کینه‌شان را جوری خالی می‌کنند٬  با سخره گرفتن که خاتمی را: «اهل بغض و گریه فروخفته و دل شکسته و نای نی و پیاله‌ی می...» می‌خوانند. غرض شکوه از آنانی‌ست که جرعه‌ی صحبت به حرمت نمی‌نوشند و ای‌کاش تفسیر حمایت خود را از کاندیدای آنها می‌خواندید که:« سخن سروش بسیار روشن است. او می‌گوید عرصه‌ی سیاست عرصه‌ی تقلید نیست و ...» و عجب که هم اینان  به تصویر شما رحم نکرده و آن را فول سایز می‌اندازند روی صفحه‌ی اول روزنامه تا برای کاندیدایشان حمایت تقلیدی بگیرند... غافل از اینکه سروش به ما یاد داد: دنبال کنیم اما دنباله‌روی نکنیم.

شوخی زمانه را می‌بینید جناب استاد٬ می‌گویند: « کاندیدای ما نمی‌خواهد دین و دموکراسی را آشتی بدهد٬ نمی‌خواهد مانیفیست اصلاحات را بنویسد. اهل بلوف نیست و ... بعد از این همه پرده‌دری و توهین به شخصی خاص٬ تعبیر شما که می‌فرمایید: سرّ حق به ورق شعبده ملحِق کردن اینان جایی به اوج می‌رسد که می‌گویند: «کاندیدای ما حرفی نمی‌زند که بدان اعتقاد نداشته باشد...» ٬ گویا مقابله با حکم حکومتی٬ حقوق بشر٬ حقوق شهروندی و قس علیهذا تمامی اعتقادات عمیق شیخنا بوده که تا دیروز سازمان مجاهدین و جبهه مشارکت را به صرف طرح همین مسائل و کمتر از اینها چوب تندروی میزده و عروسک خیمه شب‌بازی ۲۰:۳۰ شده بود و موجبات خنده‌ی جمع را فراهم می‌نمود.

طاعنان و ظالمان بهانه‌ای بود تا تصویر حضرتعالی و سخنتان دل تنگمان را مرهمی باشد. گیریم اینبار سخنتان ما را خوش نیامد٬ ما هم که نباید خاطر شما را به خاطرِ حمایت‌تان مکدّر کنیم که حق شماست و از خود شما خوانده‌ایم و فرا گرفته‌ایم که: در محضر دانش شرط ادب فرونگذاریم.

...

بگذارید بیش‌تر بنالم... از اینکه باز این انتخابات آوردگاهی شده است که همه چیزمان محک بخورد و این روا نیست. روا نیست در این معرکه چند ماهه اخلاق با سیاست خبط بشود... دین با انتخابات خلط بشود و ... قرار نیست دوش ما این همه بار بکشد٬ قرار نبود این همه حرف بخوریم و این همه حرف بزنیم. قرار نبود آقای دولت‌آبادی عزیز با آن صدای فخیم و سبیل‌های نفس‌گیرش میان نطق انتخاباتی که اصلاً در حمایت از کاندیدای ما بود یکهو بگوید: «... انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود ...» و «...آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.» و چقدر موج می‌زند کینه و بغض لای این کلمات و تا کی شما باید حرف از انقلاب فرهنگی بزنید و دفاع از بی‌گناهی... ای وای.

اصلاً نمی‌نالم... شکوه نمی‌کنم... بازی هرچه سخت‌تر بشود بهتر است. این‌بار انتخابات را محمل می‌کنیم٬ نه محمل اینکه از رهگذر انتخابات به انسجام تشکیلاتی برسیم و شکل‌دهی جامعه مدنی و ... اینها همه هست و باید باشد. این بار محمل می‌کنیم این آوردگاه را تا از صفای آن به جفا نرسیم و از مروه‌ی آن به مروت برسیم.

حالا هرچه می‌خواهد بشود... الخیرُ فی ما وقع

 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
ایستاده بمیر
 

جناب گاس هیدینک... یا عمو گاس کبیر٬ کراوات آبی٬ شکم بر آمده و اعتماد به نفس رشک برانگیزت حقاً که قابل احترامند اما یکبار برای همیشه بگذار بگویمت که فوتبال چیز دیگریست. تاکتیک های دفاعی ات حیرت انگیزند اما فوتبال٬ بستن بازی نیست. فوتبال ورزشی ست که یک دروازه بیشتر ندارد و آن هم دروازه ی حریف است و باید یورش برد. نباید اتوبوسی دم دروازه ی خودت بازیکن بگذاری و دفاع کنی. دیشب شب فوتبال ناب نبود فقط٬ دیشب شب زندگی بود... شبی که اگر بارسلون می باخت که امکان نداشت آدم از خیلی چیز ها نا امید می شد٬ از خیلی رفتن ها و نرسیدن ها نا امید میشد. اگر دیشب چلسی می برد دل من یکی که می شکست٬ نه بخاطر اینکه تیم محبوبم می بازد که برای اینکه فرداش امید نداشتم به دویدن های نا فرجام... به آرمان های ممتنع الوصول. اگر بارسلون دیشب می باخت دیگر باید می نشستیم به امید معجزه لابد و از این دویدن ها که چیزی در نمی آید. من می ترسم از روزی که بر گردم نگاه کنم و پشیمان باشم از این همه دویدن و نرسیدن... من دارم فکر می کنم ای کاش بشود که در این مسیر بودن و خودِ این دویدن ها بشود آرمان. این ننشستن ها بشود آرمان.

عمو گاس من هم به همین امیدم... دیشب تو بازی را بدجوری بسته بودی اما نمی توانستی فکری به حال پاس مسی و شوت بیرون پای اینیستا کنی... نمی توانستی با تاکتیک های بزدلانه ات کنج زیبای دروازه را ببندی... ما به امید همین شوت دقیقه ۹۳ ایم. چون الان که هرجا را می بینیم راهی نیست و پیشاپیش باخته ایم... اما ای وای بر روزی که این دست ها بالا برود. نه... بگذار بجنگیم. بگذار بیفتیم و از نو بلند شویم.

 

* توی روزهایی که هیچ چیز سر جایش نیست٬ روزهایی که همه چیزش بوی نا می دهند و غصه... فوتبال یک دستی به سر و روی دل ما می کشد... نمی گذارد از این خمیده تر بشویم. الحمدُ لله

 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
خَسَر الدنیا و الاخرة
 

نمی‌خواهم راجع به فیلم بیضائی حرف بزنم اما من هم مثل ایشان دارم دور و برم را و این ویرانی همه جانبه را می‌بینم. من هم دارم دنبال می‌کنم امتداد این فرو‌ ریختن‌ها کجاست و می‌خواهد به کجا برسد. دوربین بیضائی زنی را نشان می‌دهد که برای آزادی شوهرش خودش را می‌فروشد٬ خانواده‌ای را نشان می‌دهد که تبرئه‌ی فرزندشان و بی‌گناهی او برایشان سر افکندگی است... فیلمسازی را به تصویر می‌کشد که در این روزگار باید انتخاب کند٬ یا از خودش عدول و عبور کند یا از رویش عبور می‌کنند... له می‌شود.

نگاه کنید به این ساختمان‌ها٬ قدیمی‌ها که عنقریب روی سرمان خراب می‌شوند تازه ‌ساخت‌ها هم که از قدیمی‌ها شل‌تر و ترسناک‌ترند. اولی مأمن خوبی نیست برای امروز و دومی را فقط ساخته‌ایم که ساخته باشیم. این سنت و مدرنیته‌ی ماست و حالا همه چیزمان مثل این ساختمان‌هاست. اگر از تصویر سینمای متروکه و خراب به اضافه‌ی باقی کدهایی که بیضائی می‌دهد نتیجه‌‌گیری کنیم که می‌خواهد بگوید این سینما رو به ویرانی‌ست و اینها ظلم بزرگی است.

ظلم بزرگی‌ست اگر اگر این خرابی‌ها که دورمان را فرا گرفته و عنقریب است که ما را ببلعد را منحصر به این سینمای فکسنی کنیم. ظلم است اگر نترسیم از روزی که این کثافت اطرافمان٬ ما را مانند آقای کارگردانِ داخل فیلم وادار کند که یا در کثافات ذوب شویم یا نابود شویم. من دارم امتداد این ویرانی‌ها را می‌بینم٬ مثل این کتاب‌ها که چیده شده  پشت سر هم و همین جور فرو می‌ریزند روی هم٬ جامعه... سیاست... فرهنگ... اخلاق.

 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
سوته دلان
 

دوستی که نمی‌شناسمت...

مرگ تو را جمع می‌کنم با این هوای دلگیر و بارانی٬ مرگ توی ندیده را جمع می‌کنم با یأس این روزها و بعد می‌خواهم این‌ها را کم کنم از دلخوشی‌ها... می‌بینم دلی نیست که خوش باشد یا نباشد.

...

دوستی که نمی‌شناسمت...

شنیده‌ام خودکشی گناه بزرگی‌ست اما چقدر بزرگ؟  رحمت خداوند انتها ندارد که...

اَلیسَ اللهُ بکأف عَبده

 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
حسبیه
 

...از کنار حوض بزرگ که رد می‌شدم٬ به آب بی‌نهایت زلال‌اش که زل زده بودم و قطره‌های خیلی ریز فواره می‌ریخت روی صورتم یکهو ترسیدم و از لبه‌ی حوض آمدم پایین...

ترسیدم بی‌هوا و حواس بپرم توی حوض. بس که پژمرده‌ام... بس که پلاسیده‌ام.

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
سـِــر
 

آقای کاندیدا بی‌حال و یواش حرف می‌زند٬ آقای خواننده صداش خش‌خش دارد که مالِ رادیوست٬ استاد زیادی و خارج درس داستان صحبت می‌کند٬ دوستان وسط حرف هم می‌پرند و جبهه‌گیری می‌کنند... انگار همه چیز قرار است یکهو بترکد بس که شلوغ است و بس که من حواسم نیست... به هیچ چیز

بعد به من زنگ می‌زنند که: حالت خوبه؟ چند بار خوابتو دیدم همش حالت بد بود و اینا...

بعد می‌گویی: نه من خوبم و قطع که کردی٬ چند ساعت هم که بگذرد و غروب بیاید شک می‌کنی به خوب بودنت... با خودت فکر می‌کنی با این داروهای بی‌حس کننده بدنت را کرخت کرده‌ای و هیچ دردی را نمی‌فهمی. راستش دلت برای خودت می‌سوزد... حسابی.