
من میگویم بیایید همه با هم اِلی را فراموش کنیم. یعنی هی با خودمان بگوییم فیلم است٬ فیلم است تا داغ این کشف و شهود دردناک از درونِ آدمی٬ دست از سر ما بر دارد.
...
توصیه۱: یا برای بار دوم "دربارهی الی" را نبینید یا اگر میخواهید دوباره ببینید باید بدانید که بار دوم تلخی فیلم از همان ابتدا یعنی از جیغهای داخل تونل شروع میشود. تمام شوخیها و رقصیدنها دردناک میشود و زمانی که تیتراژ پایانی میرود فکر میکنید جستهاید اما... اما این دریای لعنتی که سپیده نگاه میکند ته ندارد لامذهب و مردمانی که گمان نکنم بتوانند چرخشان را از گِل در بیاورند.
توصیه۲: اگر میخواهید غصّهی این روزها چند ساعتی آرامتان بگذارد بروید استخر٬ پارکوحش٬ موزه یا اصلاً تختهنرد بازی کنید. خب سینما هم میروید امشب شبه مهتابه و خروسجنگی و اینها هست. دربارهی الی اصلاً گزینه خوبی نیست. فکر کنم بس باشد این روزها و شبها و درد ها... براي ما
موتور ها را ديدي... صد تا بودند٬ شايد هم بيشتر. چوب و باتومهاشان را بالا برده بودند و به مردم ترسان و لرزانِ چپیده کنج خیابان نشان میدادند و فریاد میزدند: حیدر... حیدر. بعد میخندیدند.
... با همهی اینها باور ندارم و نمیکنم که لابلای حجم این شلوغیها و دردها صدای آن خانم مسن که آرام چشمهاش را بست و گفت: خدایا به دادِ ما برَس به گوش کسی که باید برسد٬ نرسد.
میبینیم رفیق. به شرافت اللهاکبر های شبانه روی بامها٬ به شرافت ترس مادران که: مامان نری توی شلوغیا و به شرف این بغض همهگیر قسم که دوباره و به زودی رنگِ خندههای سرخوشانه را میبینیم.
آهاي با توام
بيا
بيا بيرون
هر كجا هستي بيا بيرون
ما بايد دور درختي جمع شويم
كه هنوز حتي
آن را نكاشته ايم
توی مترو مرد میانسال خستهای که مشخصاً از سر کار بر میگردد مرا یاد ۶۰ سالگیهای بابا علی مرحوم میاندازد. به ایستگاه هفتتیر میرسیم در حالی که گرما و ازدحام فرزندان آدم علیه السلام را به مرز جنون رسانده با جمعیت زیادی با همین شعارهایی که این روزها میشنویم در حال پیاده شدن هستیم که آقای میانسال بابا علیمثال در حالی که از خفگی کلافه است٬ خودش را جمع میکند تا با جمعیت اینقدر برخورد نکند و اخمی کرده است آرام زیر لب میگوید: برید... برید مواظب خودتون هم باشید... و اینها را جوری میگوید که هیچکس نمیشنود و من همین یک لحظهی ناب و شیرین و تکرار نشدنی را٬ لذت کشف این یک لحظه را بهانه میکنم تا یک دل سیر بغض کنم.
پینوشت: میخواستم یک مدّت چیزی اینجا ننویسم که دلِ نوشتن نبود اما نشد... این جزئیات تکاندهندهی این روزها نمیگذارد ننویسم. یعنی خیلی چیزها بود و ننوشتم و حالا به این چند روزی که فکر میکنم از خاطرم رفتهاند و این خیلی دردناک است برای من... برای منی که همیشه جزئیات را بیشتر دوست داشتهام.
بیربط: خب حکایت آن کبوتر بغ کرده را که میگویم دوست دارم تو هم نترسی و یک چراغ برداری و بروی داخل غاری که من فکر میکنم کوچک نیست. اگر چیزی گیرت آمد بیا نصف میکنیم یا اصلاً... مالِ خودت.
این دقیقههای آخر تمامی ندارد. شده مثل ۸ دقیقه وقت اضافی ایران ـ استرالیا... آقای ساندروپل سوت را بزن... تمامش کن.
ـــ ساعت هنوز ۸ نشده اما شما اومدی توی صف ایستادی
ـــ خب٬ بله
ـــ سوالی که دارم اینه: چرا؟
ـــ مثه نماز اول وقت میمونه هرچی زودتر ادا کنیم ثوابش هم بیشتره...
* خدا وکیلی یارو اینکاره نیستها... تابلو
دلمان میخواهد بعضی اوقات پایانِ فیلم٬ پایانِ خوش باشد... به قول معروف: هَپی اِند
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز
برپا نکنیم...
* دلم خوش است به لرزیدنهای گاه و بیگاه دلم... گمانم ما برنده شویم.
راستی رفتم اون جعبهی عطر را از تهِ کمد زپرتی درآوردم. فکر میکردم درش را که وا کنم بوی گذشتهها میزند توی صورتم اما راستش هیچی نبود٬ هیچی نداشت. زمانِ لعنتی کارش را خوب بلد است...
دارم فکر میکنم امسال تابستون٬ میشود شاخکهای آلبالو را جدا کرد و یک کاسهی بزرگ از آن را چنگ زد تا فالوده بشود٬ رویش را با نمک پوشاند و گذاشتش توی فریزر تا حالتی یخدر بهشتی داشته باشد و همه اینها... همهی اینها در حالی باشد که نتیجهی انتخابات تأثیری روی این یک کار نگذاشته باشد و هنگام خوردنش در بهشت خدواند متعال سیر کنیم...
اول استرس داشتم... حقیقتاً استرس داشتم که عوامالنّاس چه برداشتی خواهند داشت اما زمان که گذشت و ساعت به ۱۲ نزدیک شد آرام بودم... واگذار کنیم به مردم. برای مردم اگر بخواهند تصمیم بگیرند فقط همانجا کافی بود که دستش را آورد بالا گفت: آقا توی حرف من نپرید...
خوشحالم به کسی رأی میدهم که شرف داشت. حواسش بود اسم امثال کردان و محصولی و مددی و مشائی را بردن٬ ایراد اخلاقی دارد. خوشحالم به کسی رأی میدهم که خندهی الکی و ریاکارانه نداشت و به طرفش به دروغ نگفت: به شما علاقهمندم...
اصلاً من منتظر صبح ۲۳ خرداد هستم که فارغ از نتیجه سرم را بالا بگیرم و تهِ تهِ دلم شاد باشد...
حالا میانهی درس خواندن٬ حین استراحت٬ وقت کار کردن و گاه و بیگاه چهرهی رئیس جمهور محترم با همین خندههایی که در تلویزیون میکند میآید جلوی چشمم و فردای انتخابات را نشان میدهد که به من میخندد٬ به ما میخندد. به تمام این ۱۰ ماه عرق ریختن ها و چانه زدنها میخندد.
همه امیدوارند اما من میترسم. من از صبح ۲۳ خرداد میترسم. فعلاً آمادگیاش را ندارم که موعدش برسد... خدایا تو جای حق نشستهای... نشستهای؟؟
خواب ببینم بزرگ شدم... یک مرد درست و حسابی. اگر عمرش قد بدهد همین کیف چرمی محبوبم را دست میگیرم. یحتمل شکم درآورده باشم و مثل بابا موهای سرم خالی شده باشد. نمیدانم میشود که وکیل یا استاد دانشگاه به قاعدهای شده باشم یا نه... یقیناً مهم هست که شده باشم یا نه اما خوابی که دیدهام یعنی میخواهم ببینم وکیل یا استاد نمیخواهد. یک مرد جا افتاده و آرام میطلبد. از این مردهایی که هیجانی نمیشوند و پیراهن یا تیشرتشان را روی شلوار میاندازند. بعد با همین کیف قهوهای و شکم برآمده و سبیلی که اگر خوش بنشیند شاید گذاشتم٬ برگردم به جایی...
برگردم به جایی که قبلاً بودهام و اتفاقاتی آنجا افتاده که دیگر فکر نمیکنم که اتفاقات مهمی بوده باشند. یعنی همینجوری برگشته باشم. بنشینم توی یک سینمای متروکه و مخروبه. مثل سالواتورهی "سینما پارادیزو". کیفم را بگذارم روی صندلی بغلی و دست به سینه و بی تفاوت نگاه کنم به تصاویر...
بعد... بعد تمام این روزها٬ یعنی روزهایی که گذشته و روزهایی که می گذرانم با یک تدوین جاندار از جلوی چشمهام رد بشود. تمام خندیدنها و بغض کردنها٬ تنهاییها و با هم بودنها... تمام شروع کردنها و به آخر رسیدنها٬ دویدنها و ایستادنها و نشستنها... تمام اینها پشت سر هم و بدون آنتراک بگذرند و من... منی که بزرگ شدهام به وجد بیایم اما آن آرامش و پرستیژ را حتا اگر ظاهری هم باشد حفظ کنم. بعد فیلم که تمام شد من با آن شکم برآمده و سبیل و کیف چرمی از آن سینمای متروکه٬ از آن دنیای مخروبه بیرون بیایم و همانطور که آمده بودم آرام و قدمزنان از آنجا دور بشوم و این در حالی باشد که جزء جزء فیلم٬ ذره ذرهی تصاویر آواری باشد روی آن متانت و جا افتادگی...
تنها چیزی که میخواهم این است که بعد از دیدن فیلم یک نگاه به این کیف قهوهای رنگ بندازم و فکر کنم روزهایی که گذشته٬ که الان دارم میگذرانم٬ که فیلمش را دیدم... این روزها و این اتفاقات و حتا این حاشیهها... اینها همه مهمند و بفهمم که اشتباه میکردم. روزهای مهمی را گذراندهام.
... با این همه که میدانی و نمیدانی باز لابلای آن جمعیت شگفت دنبالت میگشتم و از فاصلهی ۶۰ متری و میان چندین هزار آدم حواسم بود که چه میکنی... که پرچمها را میچرخاندی و میرقصاندی٬ که میخندیدی یا نمیخندیدی. وقتی که پوستر گرفته بودی و مثل درخت ترد و نازکی با نسیم باد اینور و آنور میشدی... انگار میرقصیدی
چشم که میچرخاندم به جای دیگر٬ مثلاً اسکوربورد یا سخنران یا هرچی... باز باید میان آن همه آدم دنبالت میگشتم و چه سخت بود. ۵ دقیقه میگشتم برای ۱ دقیقه تماشا٬ گاهی کسی یا کسانی تو را پوشش میدادند و دیدن سخت میشد و اصلاً نمیشد.
میدانی رفیق همین گشتنها و ندیدنهاست٬ همین سختیهاست که آدم را به شک میاندازد و از طرفی همین مشقتهایی که هستند و باید هم باشند اطمینان میدهند که دیگر حضور کسی برایم خاص نباشد...
باید مثل دستی که در تاریکی دنبال کلید برق میگردد حواسم جمع باشد که در این روزگار شدّت به میزی صندلیای نخورم... خودم به درک٬ به چیزی یا کسی ضربه نزنم. تا کی این چراغ روشن بشود... دل ما تازه بشود... این مردگی تنیده در وجودمان برود پی کارش و زندگی دوباره رنگ بگیرد.
دیگر خوب یاد گرفتهام که از کنار آدمها رد بشوم٬ یک نفس عمیق بکشم و لبخندی بزنم که در این لبخند همه چیز باشد... حسرت باشد٬ رضا باشد٬ امید باشد و همه چیز باشد...