تبليغاتX
مشق شب
شنبه سی ام آبان 1388
صفا و مروه
 

 

سال اگر سالِ ۸۸ باشد رفاقت ۱۰ ماهه‌اش می‌شود شراب ۱۰۰ ساله... سال اگر ۸۸ باشد یک لحظه بغض می‌شود گریه و ضجه‌ی مادری جوان از کف داده... یا لرزیدنِ شانه‌های مردی که نمی‌خواهد اشک‌هایش را ببینند. ها... آخر رفاقت‌های سالِ ۸۸ را چه جوری می‌شود نوشت؟  آن‌هم رفاقتی که نوشته نمی‌شود٬ چه برسد مدل هشتاد و هشتی‌ش... رفاقت در سال ۸۸ ٬ امید و شعف و خنده و صفا و... مروه٬ یا درد و حسرت و ترس و غربت و ... حسرت. رفاقت در سال ۸۸ یعنی سرما و تشویش و اضطراب یعنی صفا... یعنی مروه. یعنی٬ رفیق٬ رفیقِ من٬ عزیزِ من٬ خنده را که دوست داری چه جوری بنویسم برایت وقتی ندارمش... حالا٬ بی‌تو. یعنی رفیق خنده را از ما گرفتند٬ جاش حسرت دادند... نه به جایش ترس به ما دادند٬ عجب ظلمی... یعنی رفیق کجایی الان؟ سرت را کجا گذاشته‌ای؟ یعنی درد تمام وجود من را گرفته٬ مثل سرما که نمی‌شود جلویش سد شد. بلاخره از درزی٬ رخنه‌ای می‌آید داخل و... جان را نا‌آرام می‌کند.

آه... اگر رفاقت بشود حاء و میم و دال و هر دم نقشی بزند و هر آینه رقصی کند. گاهی بشود حمید٬ گاهی احمد و پرده‌ای هم نقش محمد بزند. از دیشب فکری شدم که این سه رفیق٬ این سه رفیقِ من مشتقات حمد هستند. از دیشب فکری شده‌ام رفاقت در سالِ ۸۸ ٬ سالِ بلوا یا حتا ورای رفاقت کلِ این سالِ ۸۸ که بی‌نهایت واژه دارد شبیهِ حسرت و درد و آه ٬ یک رمزی هم دارد لابد میانِ من و رفیقِ اعظم٬ یک نوع حروف مقطعه که تو نمی‌‌توانی بخوانی یا بش پی ببری... این رمز ح‌م‌د است و تو چه می‌دانی این چیست و من چه بدانم این ح‌م‌د چیست٬ جز... الحمدُ لله.

 

 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
بی‌نوایان
 

 

اما انصافاً می‌خواستی زمستان‌ت را شروع کنی٬ با ما بندگانِ بی‌نوا هم یک مشورتی بکن...

 

 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388
رنج دوران
 

 

ما برای پرسیدنِ

               نامِ گلی

                     نا ‌شناس

   چه سفر ها کرده‌ایم... چه سفر ها کرده‌ایم...

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388
شُکر
 

 

کم‌کم اندوهِ خرداد ماه اگر کم‌رنگ بشود... تازه٬ به بحران‌های بین‌المللی و مصیبت‌های اقتصادی و فاجعه‌های سیاسی و اجتماعی و البته انسدادِ فرهنگی و امثالهم می‌رسیم...

اندوهِ خرداد ماه اگر کم‌رنگ بشود... که نمی‌شود شکرِ خدا...

 

 

یکشنبه دهم آبان 1388
از روزهای رَفته و رُفته...
 

*رفیقِ شفیقِ ما محمدِ امین علیه‌الرحمه و دامت‌برکاتُه آنچنان در سنت الهیِ استدراج فرورفته که دست به خلق یک بازیِ وبلاگی زده است(العیاذ بالله) و از آنجا که عالِم به دوستیِ ماست که معَ رفیق به قعر چاه هم می‌رویم با جسارتی کم‌نظیر بنده را نیز به این بازی دعوت کرده است... بازی از این قرار است که باید نهمین روز از نهمین ماهِ سنه‌ی نود و نه را که می‌شود ۹/۹/۹۹ را پیش‌بینی یا از پیش‌گویی یا... خلاصه یک کاری‌ش کنیم دیگر... ما هم که بازی‌خورده‌ی دَهر... بسم الله

تا ۱۱ سالِ دیگر به لطف خداوند خواهم توانست که یک صندلی لهستانیِ فاخر برای خودم بخرم و پولش می‌تواند از یک موکّل بی‌نوا یا تدریس یا دست‌فروشی یا هرچیز دیگری تأمین شود. علی ایُّ حال خواهم توانستن که ساعت ۹ شب ۹ آذر سال ۹۹ بنشینم روی صندلی مذکور و به گذشته‌ها فکر کنم. مثلاً به سال ۸۸ که سالِ تاریخ‌سازی بود. به خرداد ۸۸ یا همان ۲۵ خردادش و... یا به قبل‌تر و سال‌های عصر جمعه‌های قصه‌های مجید یا سالی که خداداد گل زد... ایام دوم خرداد که بچه بودیم و روزنامه‌ی جامعه... بعد باز به سال ۸۸ فکر کنم که چه سالی بود٬ تمامی نداشت لا مصب و به سال‌ها و روزهای بعدش فکر کنم که هنوز نیامده٬ که گمان مکن به پایان رسید کار مغان... که هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است...

باری به هرچه فکر کنم٬ گذشته را مرور کنم و مثل سالواتوره‌ی سینما پارادیزو نشسته روی صندلی و ایّامِ رفته فیلم‌وار از جلوی چشمانم رد بشود... سال٬ سالِ ۹۹ هم که باشد باز هم رفتن‌هایم به نرسیدن‌ها رسیده... باز هم از دویدن‌ها خستگی مانده و عطش٬ آن هم عطشِ باز دودیدن... حالا ۹ شبِ ۹/۹/۹۹روی صندلیِ لهستانی که عقب و جلو می‌رود اگر به اینجا برسم٬ واقعاً چه چیزی جز غزلِ بی‌انتهای مولوی به دادِ من می‌رسد که ۱۱ سال که هیچ٬ هزار سال هم بگذرد تنها جَلی‌تر می‌شود:

همه صید ها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه ها بخوردی همه کار ها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقد ها شمردی به وکیل در سپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

...

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

  بنماند  هیچش  الا هوس  قمار  دیگر

 

*من هم با ضمیری مطمئن و امیدوار از رفقا٬ فُضلا٬ اساتید و بزرگان درخواست می‌کنم تا تن به این بازی بدهند. لذا وبلاگ‌های شریفِ رویای آبی٬ اقلیما٬ پوتشکا٬ تا رهایی٬ صد سال تنهایی٬ لحظه‌های کاغذی٬ نوستالژی بجستان٬ تازه‌کار٬ ابری که زن شد و دلم می‌نویسد و ... با شدّتِ بسیاری به نوشتنِ از ۱۱ سال و ۱ ماه و ۱ روز دیگر (حدوداً) دعوت می‌شوند.

 

یکشنبه دهم آبان 1388
در پاییز... برگ‌ریزانِ درد

 

قیصر جان! دلِ ما٬ دلِ همه‌ی ما برایت تنگ شده... برای گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور...

وقتی که مُردی و خب مثلِ تمام آدم‌ها حق مُردن داشتی... ناراحت نشدم٬ چون نسلِ من شاعرش را پیدا کرده بود... اما نمی‌دانستم قرار است همچین روزهایی را ببینیم که آتش و دود و اضطراب و شوق و درد و زخم و درد... بی‌داد کند. فکرش را نمی‌کردم به جایی برسیم که به قدر مرهم تمام دردهای دنیا فقط یک شاعر کم داشته باشیم... همه چیز بود جز تو... و شعرت... و دردهایت که مرهم دردهای ما بود.

چند روز دیگر ۱۳ آبان است٬ چند روز پیش روز قدس بود... کمی بعد تر ۱۶ آذر٬ بعدش هم تاسوعا و عاشورا و ۲۲ بهمن و ... می‌خواهم بگویم٬ حالا در این بازار و غوغا که نیستی... که واقعاً نیستی چقدر دلِ ما برایت تنگ است و چقدر بُغض داریم و ... بگذریم٬ حق نیست که پس از ۲ سال و یک روز زخم‌خوردگی و کم‌کم آرام شدن... به خاطر یک دستمال... قیصریه را به آتش بکشیم...

بگذارید تصویر لبخند جاودانه‌ی قیصر را آرام قاب کنیم به دیوار٬ به وقت دلتنگی فاتحه‌ای بخوانیم و قیصر را تجسم کنیم... وقتی شعر می‌خواند و وقتی شعر می‌شدیم...

و "قاف" حرف آخر عشق است

آنجا که نام "تو" آغاز می‌شود

و قاف حرف اول قلب است

آنجا که نبض واژه‌های تو دلتنگ می‌شود

و قاف حرف اول قله است

آنجا که بادبان غزل‌هات باز می‌شود

و قاف حرف اول قاصدک است

آنجا که شعر برای تو پرواز می‌شود

و قاف حرف اول قبله است

آنجا که شعر تو آواز می‌شود

و قاف قاب دلمرده‌ی تنهایی ماست

آنجا که نام تو بر خاک، راز می‌شود

و قافِ قسمت تو شاید این باشد:

چه دیر زخم‌های کهنه‌ی تو باز می‌شود

و رنج حرف آخر نام توست

آنجا که مرگِ بغضِ نفس‌هات، شعر می‌شود

...

و قاف حرف اول قلب است

آنجا که یاد تو تکثیر می‌شود

این واژه‌های عاریه‌ای را ببین چه سان

در سوگ قاف عشق چه بی‌بال می‌شود

با این که نیستی ولی دلِ خیال ما

با عطر شعرهای تو همراز می‌شود

 

* با عطر شعرهای تو همراز می‌شویم...

 

شنبه دوم آبان 1388
هزار و نهصد
 

اگر فیلم افسانه‌ی ۱۹۰۰ شاهکار تورناتوره را دیده باشی٬ وقتی به انتها می‌رسد و آقای ۱۹۰۰ از کشتی پیاده نمی‌شود٬ گیج می‌شوی... که خب چه باید می‌کرد؟ اون پایین چه چیزی واقعاً انتظارش را می‌کشید؟ یعنی دنیا برای او چه چیز جذابی داشت که راضی‌اش کند به ورود... پیاده بشود برای چی؟ که خب چی بشود؟ 

...اما به انتهای انتها که برسد... که ۱۹۰۰ پیاده نشده باشد تو هم مجاب شده‌ای که دنیا ارزشِ پیاده شدن ندارد... قبول کرده‌ای که دنیا هیچ چیز جذابی ندارد که راضی‌اش کند به ورود... حالا بگو فیلم را دیده‌ای یا نه... بگو که هیچ چیز جذابی ندارد این دنیا برای تیم راث... جز عشق. جز همان دختری که دست تکان داد و پیاده شد و تیم راث پیاده نشد... یعنی عشق را نشناخته بود٬ ندیده بود و نفهمیده بود که دلش برای خاطر آن دختر اینجوری نشده است٬ بخاطر عشق اینجور شده است.

۱۹۰۰ که جاودانه شد... اما باید٬ باید پیاده می‌شد. حتا به قیمت جاودانه نشدن... گمانم ارزشش را داشته باشد.